باب

غزلیات

نظمیں

غزل شمارهٔ 201بی تو مرا خانه جز گوشه ویرانه نیست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 202صاحبدلی که نرد وفا عاشقانه باخت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 203لبت قوت جان از شکرخنده ساخت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 204بیا که چرخ مشعبد هزار شعبده ساخت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 205چشمت ز غمزه تیغ و ز مژگان خدنگ ساخت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 206سودای عشقت از دو جهانم یگانه ساخت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 207بیا که شاهد بستان ز رخ نقاب انداخت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 208پرتو شمع رخت عکس بر افلاک انداخت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 209بر فلک دوش از خروش من دل اختر بسوخت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 210غمت روز مرا رسم شب آموخت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 211لب گشادی تا سخن گویی در سیراب ریخت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 212خط تو در دامن گل سنبل سیراب ریخت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 213دلم چون داستان غم فرو ریخت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 214درمانده ای به حکم قضا از بلا گریخت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 215دل رخت را ز روشنی مه گفت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 216دی که آن نازنین سخن می گفت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 217باده تا چاشنیی زان لب چون نوش گرفت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 218آن سفر کرده کش از ما دل گرفت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 219دل که روزی چند با دیدار جانان خو گرفت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 220آن نه خط است که گرد رخ زیباش گرفت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 221ما امید از دوست ببریدیم و رفت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 222آن که بر گل گره از جعد سمن بوی تو بست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 223ابر نیسان سایه بان بر طارم گردون زده ست

9 اشعار

غزل شمارهٔ 224این زمینی ست که سرمنزل جانان بوده ست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 225دلم از خم صفا جام مصفا زده است

7 اشعار

غزل شمارهٔ 226ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده است

7 اشعار

غزل شمارهٔ 227مرا عشق عزیزی خوار کرده ست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 228چشمم خیال قد تو جز نخل تر نبست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 229کس شیوه آن دلبر چالاک ندانست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 230ای که هرگز نشود زلف کجت با ما راست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 231چه گویم کز فراقت چونم ای دوست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 232دور از رخ تو چنانم ای دوست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 233دوش بر یاد تو چشمم دم به دم خون می‌گریست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 234چون سایه به خاک افکند آن سرو نه بر من

5 اشعار

غزل شمارهٔ 235ای که هرگز نشود زلف کجت با ما راست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 236چه گویم کز فراقت چونم ای دوست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 237دور از رخ تو چنانم ای دوست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 238دوش بر یاد تو چشمم دم به دم خون می‌گریست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 239یار خطی که بر عذار نوشت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 240یار نازک دل که بی موجب ز من آزار داشت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 241شب یاد رخت در دل ویران شده ره داشت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 242دردا که یار جانب ما را نگه نداشت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 243صبا ز چشم من آن خاک پا دریغ نداشت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 244بر سر کویی که روزی سرو ناز من گذشت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 245جان تن فرسوده را با غم هجران گذاشت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 246باز بر شکل دگر می بینمت

7 اشعار

غزل شمارهٔ 247تا ز آتش تب شمع رخت تاب گرفته ست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 248آن سنگدل چو پیش اسیران غم نشست

7 اشعار

غزل شمارهٔ 249در بزم ما که می رود از نقل و جام بحث

7 اشعار

غزل شمارهٔ 250ای خاک ره تو عرش را تاج

9 اشعار