غزل شمارهٔ 226
شاعر: جامی
Toggle stanza 1ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده است
11
ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده است
در دل لاله رخش آتش سودا زده است
22
شد چنان پایه آه من ازان ماه بلند
که سراپرده بر این طارم مینا زده است
33
بهر قتل که کمر بست ندانم که مرا
می کشد گوشه دامانش که بالا زده است
44
جانم آسود ز بوسیدن خاک قدمش
خرم آن کس که گهی بوسه بر آن پا زده است
55
هر غمی کز صنمی خسته دلی خورده فرو
همه سر از دل و جان من شیدا زده است
66
می دهد خاک رهش خاصیت آب حیات
بس که هر نوش لبی بوسه بر آن جا زده است
77
جامی افتاد ز پا زیر لگدکوب جفا
تا به فتراک بتی دست تمنا زده است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

