غزل شمارهٔ 244
Toggle stanza 1بر سر کویی که روزی سرو ناز من گذشت
11
بر سر کویی که روزی سرو ناز من گذشت
در زمین بوسی همه عمر دراز من گذشت
22
بود بیش از حد نیازم با سگان او ولی
ناز آن بدخوی با من از نیاز من گذشت
33
قامتش را سجده بردم چون بهانه یافتم
دی چو مست ناز از پیش نماز من گذشت
44
چشم گریان من و خاک کف پای سگی
کو شبی از کوی یار دلنواز من گذشت
55
شاه غزنین جان همی داد از غم و می گفت نیست
عمر من جز آنچه در وصل ایاز من گذشت
66
سوخت شمع از آتش اندیشه سر تا پای دوش
چون به مجلس قصه سوز و گداز من گذشت
77
جامیا مرد حقیقت بین به معنی برد راه
هر کجا افسانه عشق مجاز من گذشت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

