غزل شمارهٔ 218
شاعر: جامی
Toggle stanza 1آن سفر کرده کش از ما دل گرفت
11
آن سفر کرده کش از ما دل گرفت
جان فدایش هر کجا منزل گرفت
22
جان باقی بود یارب از چه رو
رفت و خوی عمر مستعجل گرفت
33
تن فتاد از پای چون محمل براند
جان برید از تن پی محمل گرفت
44
تا دلش ناید به درد از حال ما
خویش را از حال ما غافل گرفت
55
گرد ما دریا شد از سیل سرشک
یار ازان دریا ره ساحل گرفت
66
من قتیل یارم ای خوش آن قتیل
کو تواند دامن قاتل گرفت
77
کی تواند جامی از پی رفتنش
چون ز گریه پای او در گل گرفت
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

