صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »مثنوی معنوی
  3. »دفتر ششم

باب

دفتر ششم

نظمیں

دفتر ششم

  1. زندہ رود
  2. »رومی
  3. »مثنوی معنوی
  4. »دفتر ششم

بخش 51–جواب گفتن آن قاضی صوفی را

The Cadi’s reply to the Súfi.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 51 - جواب گفتن آن قاضی صوفی را

En
32 اشعار

بخش 52–باز سؤال کردن صوفی از آن قاضی

How the Súfi again questioned the Cadi.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 52 - باز سؤال کردن صوفی از آن قاضی

En
5 اشعار

بخش 53–جواب قاضی سؤال صوفی را و قصهٔ ترک و درزی را مثل آوردن

The Cadi's answer to the questions of the Súfí, and how he adduced the Story of the Turk and the Tailor as a parable.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 53 - جواب قاضی سؤال صوفی را و قصهٔ ترک و درزی را مثل آوردن

En
6 اشعار

بخش 54–قال النبی علیه السلام ان الله تعالی یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدر همم المستمعین

The Prophet, on whom be peace, said, ‘Verily God teaches wisdom by the tongues of the preachers according to the measure of the aspirations of those who hear them.’

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 54 - قال النبی علیه السلام ان الله تعالی یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدر همم المستمعین

En
17 اشعار

بخش 55–دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 55 - دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن

En
20 اشعار

بخش 56–مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی

How the tailor told laughable jests, and how the narrow eyes of the Turk were closed by the violence of his laughter, and how the tailor found an opportunity (to steal).

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 56 - مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی

En
24 اشعار

بخش 57–گفتن درزی ترک را هی خاموش کی اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آید

How the tailor said to the Turk, “Hey, hold your tongue: if I tell any more funny stories the coat will be (too) tight for you.”

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 57 - گفتن درزی ترک را هی خاموش کی اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آید

En
3 اشعار

بخش 58–بیان آنک بی‌کاران و افسانه‌جویان مثل آن ترک‌اند و عالم غرار غدار هم‌چو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر هم‌چون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن

Explaining that the idle folk who wish (to hear) stories are like the Turk, and that the deluding and treacherous World is like the tailor, and that lusts and women are (like) this World's telling laughable jokes, and that Life resembles the piece of satin placed before this Tailor to be made into a coat of eternity and a garment of piety.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 58 - بیان آنک بی‌کاران و افسانه‌جویان مثل آن ترک‌اند و عالم غرار غدار هم‌چو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر هم‌چون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن

En
7 اشعار

بخش 59–مثل

Parable.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 59 - مثل

En
12 اشعار

بخش 60–باز مکرر کردن صوفی سؤال را

How the Súfí repeated his questions.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 60 - باز مکرر کردن صوفی سؤال را

En
8 اشعار

بخش 61–جواب دادن قاضی صوفی را

The Cadi's reply to the Súfí.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 61 - جواب دادن قاضی صوفی را

En
11 اشعار

بخش 62–حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهل‌تر از صبر در فراق یار بود

A Story setting forth that patience in bearing worldly affliction is easier than patience in bearing separation from the Beloved.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 62 - حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهل‌تر از صبر در فراق یار بود

En
22 اشعار

بخش 63–مثل

Parable.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 63 - مثل

En
54 اشعار

بخش 64–باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب

The remainder of the Story of the fakir who desired (to receive) his daily bread without (having recourse to) work as a means (of earning it).

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 64 - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب

En
74 اشعار

بخش 65–قصهٔ آن گنج‌نامه کی پهلوی قبه‌ای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست

Story of the treasure-scroll (in which it was written), “Beside a certain domed building turn your face towards the qibla (Mecca) and put an arrow to the bow and shoot: the treasure is (buried) at the spot where it falls.”

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 65 - قصهٔ آن گنج‌نامه کی پهلوی قبه‌ای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست

En
31 اشعار

بخش 66–تمامی قصهٔ آن فقیر و نشان جای آن گنج

Conclusion of the Story of the fakir and (a description of) the signs indicating the position of the treasure.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 66 - تمامی قصهٔ آن فقیر و نشان جای آن گنج

En
9 اشعار

بخش 67–فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه

How the news of this treasure became known and reached the ears of the king.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 67 - فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه

En
11 اشعار

بخش 68–نومید شدن آن پادشاه از یافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن

How the king despaired of finding the treasure and became weary of searching for it.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 68 - نومید شدن آن پادشاه از یافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن

En
16 اشعار

بخش 69–باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم

How the king gave back the treasure-scroll to the fakir, saying, “Take it: we are quit of it.”

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 69 - باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم

En
69 اشعار

بخش 70–حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره

Story of the disciple of Shaykh (Abú) Hasan Kharraqání, may God sanctify his spirit!

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 70 - حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره

En
12 اشعار

بخش 71–پرسیدن آن وارد از حرم شیخ کی شیخ کجاست کجا جوییم و جواب نافرجام گفتن حرم

How the new-comer asked the Shaykh's wife, “Where is the Shaykh? Where shall I look for him?” and the rude answer given by the Shaykh's wife.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 71 - پرسیدن آن وارد از حرم شیخ کی شیخ کجاست کجا جوییم و جواب نافرجام گفتن حرم

En
12 اشعار

بخش 72–جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن

How the disciple answered that railing woman and bade her refrain from her unbelief and idle talk.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 72 - جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن

En
47 اشعار

بخش 73–واگشتن مرید از وثاق شیخ و پرسیدن از مردم و نشان دادن ایشان کی شیخ به فلان بیشه رفته است

How the disciple turned back from the Shaykh's house and questioned the people (in the neighbourhood), and how they directed him, saying, “The Shaykh has gone to such and such a forest.”

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 73 - واگشتن مرید از وثاق شیخ و پرسیدن از مردم و نشان دادن ایشان کی شیخ به فلان بیشه رفته است

En
11 اشعار

بخش 74–یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه

How the disciple gained his wish and met the Shaykh near the forest.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 74 - یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه

En
27 اشعار

بخش 75–حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة

The (Divine) purpose in (saying), “Lo, I will place a viceroy in the earth.”

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 75 - حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة

En
38 اشعار

بخش 76–معجزهٔ هود علیه‌السلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد

The evidentiary miracle of Húd, on whom be peace, in the deliverance of the true believers of the community at the moment when the Wind descended.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 76 - معجزهٔ هود علیه‌السلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد

Enآڈیو
66 اشعار

بخش 77–رجوع کردن به قصهٔ قبه و گنج

Returning to the Story of the dome and the treasure.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 77 - رجوع کردن به قصهٔ قبه و گنج

Enآڈیو
31 اشعار

بخش 78–انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار

How the seeker of the treasure, after having searched much and having been reduced to helplessness and despair, turned to God most High, saying, “O Thou to whom manifestation belongs, do. Thou make this hidden thing evident!”

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 78 - انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار

Enآڈیو
59 اشعار

بخش 79–آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن

How the Voice from heaven called to the seeker of the treasure and acquainted him with the truth of the mysteries thereof.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 79 - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن

Enآڈیو
29 اشعار

بخش 80–حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود

Story of the three travellers—a Moslem, a Christian, and a Jew— who obtained (a gift of) some food at a hostelry. The Christian and the Jew had already eaten their fill, so they said, “Let us eat this food to- morrow.” The Moslem was fasting, and he remained hungry because he was overpowered (by his companions).

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 80 - حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود

Enآڈیو
81 اشعار

بخش 81–حکایت اشتر و گاو و قج که در راه بند گیاه یافتند هر یکی می‌گفت من خورم

Story of the camel and the ox and the ram who found a bunch of grass on the road, and each said, “I will eat it.”

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 81 - حکایت اشتر و گاو و قج که در راه بند گیاه یافتند هر یکی می‌گفت من خورم

Enآڈیو
8 اشعار

بخش 82–مثل

Parable.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 82 - مثل

Enآڈیو
21 اشعار

بخش 83–جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان

How the Moslem in reply told his companions, the Jew and the Christian, what he had seen (in his dream), and how they were disappointed.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 83 - جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان

Enآڈیو
24 اشعار

بخش 84–منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتن

How the Sayyid, the King of Tirmid, proclaimed that he would give robes of honour and horses and slave-boys and slave-girls and a large sum in gold to any one who would go on urgent business to Samarcand (and complete the journey) in three or four days; and how Dalqak, having heard the news of this proclamation in the country (where he then was), came post-haste to the king, saying, “I, at all events, cannot go.”

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 84 - منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتن

Enآڈیو
122 اشعار

بخش 85–حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشته‌ای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختن

Story of the attachment between the mouse and the frog: how they tied their legs together with a long string, and how a raven carried off the mouse, and how the frog was suspended (in the air) and lamented and repented of having attached himself to an animal of a different species instead of sorting with one of his own kind.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 85 - حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشته‌ای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختن

En
33 اشعار

بخش 86–تدبیر کردن موش به چغز کی من نمی‌توانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موش‌خانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره

How the mouse made an arrangement with the frog, saying, “I cannot come to you in the water when I want (to see you). There must be some means of communication between us, so that when I come to the river-bank I may be able to let you know, and when you come to the mouse-hole you may be able to let me know, etc.”

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 86 - تدبیر کردن موش به چغز کی من نمی‌توانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موش‌خانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره

En
21 اشعار

بخش 87–مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی

How the mouse exerted himself to the utmost in supplication and humble entreaty and besought the water-frog to grant him access (at all times).

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 87 - مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی

En
29 اشعار

بخش 88–لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی

How the mouse humbly entreated the frog, saying, “Do not think of pretexts and do not defer the fulfilment of this request of mine, for ‘there are dangers in delay,’ and ‘the Súfí is the son of the moment.’” A son (child) does not withdraw his hand from the skirt of his father, and the Súfí's kind father, who is the “moment,” does not let him be reduced to the necessity of looking to the morrow (but) keeps him all the while absorbed, unlike the common folk, in (contemplation of) the garden of his (the father's) swift (immediate) reckoning. He (the Súfí) does not wait for the future. He is of the (timeless) River, not of Time, for “with God is neither morn nor eve”: there the past and the future and time without beginning and time without end do not exist: Adam is not prior nor is Dajjál (Antichrist) posterior. (All) these terms belong to the domain of the particular (discursive) reason and the animal soul: they are not (applicable) in the non-spatial and non-temporal world. Therefore he is the son of that “moment” by which is to be understood only a denial of the division of times (into several categories), just as (the statement) “God is One” is to be understood as a denial of duality, not as (expressing) the real nature of unity.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 88 - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی

En
101 اشعار

بخش 89–حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکی‌ام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره

Story of the night-thieves with whom Sultan Mahmúd fell in during the night (and joined them), saying, “I am one of you”; and how he became acquainted with their affairs, etc.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 89 - حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکی‌ام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره

En
105 اشعار

بخش 90–قصهٔ آنک گاو بحری گوهر کاویان از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن می‌چرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریب

Story of the sea-cow: how it brings up the royal pearl from the depths of the ocean and at night lays it on the seashore and feeds in the resplendence and lustre thereof; and how the trader comes forth from his hiding-place and, when the cow has gone some distance away from the pearl, covers the pearl with loam and black clay and runs off and climbs a tree; and so on to the end of the story and exposition.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 90 - قصهٔ آنک گاو بحری گوهر کاویان از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن می‌چرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریب

En
19 اشعار

بخش 91–رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لب‌لب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او

Return to the Story of the mouse seeking the frog on the river-bank and pulling the string in order that the frog in the water might become aware of his seeking him.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 91 - رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لب‌لب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او

En
33 اشعار

بخش 92–قصهٔ عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان به حکم جنسیت و همدلی او با ایشان

Story of ‘Abdu ’l-Ghawth and his being carried off by the peris and staying among them for years, and how after (many) years he returned to his (native) town and his children, but could not endure to be parted from the peris, because he was really their congener and spiritually one with them.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 92 - قصهٔ عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان به حکم جنسیت و همدلی او با ایشان

En
40 اشعار

بخش 93–داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زنده‌ای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفته‌اند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاء

Story of the man who had an allowance from the Police Inspector of Tabríz and had incurred (large) debts in expectation of that allowance, since he was unaware of his (the Inspector's) death. The gist (of the story is that) his debts were paid, not by any living person, but by the deceased Inspector, (for) as has been said, “He that died and found peace is not dead: the (real) dead one is the man (spiritually) dead among the (materially) living.”

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 93 - داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زنده‌ای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفته‌اند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاء

En
15 اشعار

بخش 94–آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره

How Ja‘far, may God be well-pleased with him, advanced alone to capture a fortress, and how the king of the fortress consulted (his vizier) as to the means of repelling him, and how the vizier said to the king, “Beware! Surrender (it) and do not be so foolhardy as to hurl thyself upon him; for this man is (Divinely) aided and possesses in his soul a great collectedness (derived) from God,” etc.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 94 - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره

En
77 اشعار

بخش 95–رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز

Return to the Story of the man who incurred (great) debts and his coming to Tabríz in hope of (enjoying) the favour of the Inspector of Police.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 95 - رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز

En
18 اشعار

بخش 96–باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ

How the poor stranger was informed of the Inspector's death and begged God to pardon him for having relied upon a created being and having rested his hopes upon the bounty of a created being; and how he remembered the blessings he had received from God, and turned to God and repented of his sin: “then those who disbelieve equal (Him with others).”

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 96 - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ

En
96 اشعار

بخش 97–مثل دوبین هم‌چو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکان‌های این شهر و اگر بی‌تدارک هم‌چنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکان‌ها را از هم جدا دانسته‌ام

Parable of the man who sees double. (He is) like the stranger in the town of Kásh (Káshán), whose name was ‘Umar. Because of this (name) they (refused to serve him and) passed him on from one shop to another. He did not perceive that all the shops were one in this respect that they (the shopkeepers) would not sell bread to (a person named) ‘Umar; (so he did not say to himself), “Here (and now) I will repair my error (and say), ‘I made a mistake: my name is not ‘Umar.’ When I recant and repair my error in this shop, I shall get bread from all the shops in the town; but if, without repairing my error, I still keep the name ‘Umar and depart from this shop (to another), (then) I am deprived (of bread) and seeing double, for I (shall) have deemed (all) these shops to be separate from each other.”

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 97 - مثل دوبین هم‌چو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکان‌های این شهر و اگر بی‌تدارک هم‌چنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکان‌ها را از هم جدا دانسته‌ام

En
28 اشعار

بخش 98–توزیع کردن پای‌مرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره

How the (Inspector's) bailiff sought subscriptions in all parts of the city of Tabríz, and how (only) a small amount was collected, and how the poor stranger went to visit the Inspector's tomb and related this (pitiful) tale on his grave by the method of concentrating the mind on prayer (for his help), etc.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 98 - توزیع کردن پای‌مرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره

En
97 اشعار

بخش 99–دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمة الله علیه در الهی‌نامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی وَ کانوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ

How the Khwárizmsháh, may God have mercy upon him, while riding for pleasure, saw an exceedingly fine horse in his cavalcade; and how the king's heart fell in love with the beauty and elegance of the horse; and how the ‘Imádu ’l-Mulk caused the horse to appear undesirable to the king; and how the king preferred his (the ‘Imádu ’l-Mulk's) word to his own sight, as the Hakím (Saná’í), may God have mercy upon him, has said in the Iláhí-náma: “When the tongue of envy turns slave-dealer (salesman), you may get a Joseph for an ell of linen.” Owing to the envious feelings of Joseph's brethren when they acted as brokers (in selling him), (even) such a great beauty (as his) was veiled from the heart (perception) of the buyers and he began to seem ugly (to them), for “they (his brethren) were setting little value on him.”

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 99 - دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمة الله علیه در الهی‌نامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی وَ کانوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ

En
55 اشعار

بخش 100–ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره

How Joseph the Siddíq (truthful witness)—the blessings of God be upon him!—was punished with imprisonment “for several years” because of his seeking help from another than God and saying (to him), “Mention me in thy lord's presence,” together with the exposition thereof.

رومی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش 100 - ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره

En
118 اشعار
  1. 1
  2. 2
  3. 3
پچھلا صفحہاگلا صفحہ