صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »مثنوی معنوی
  3. »دفتر ششم
  4. »بخش 95 - رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز

بخش 95 - رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز

Return to the Story of the man who incurred (great) debts and his coming to Tabríz in hope of (enjoying) the favour of the Inspector of Police.

شاعر: رومی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

انگریزی ترجمہ: نکلسن
Toggle stanza 1
1

آن غریب ممتحن از بیم وام

در ره آمد سوی آن دارالسلام

The poor stranger, (who was) afflicted with fear on account of his debts, set out on the way to that Abode of Peace.

2

شد سوی تبریز و کوی گلستان

خفته اومیدش فراز گل ستان

He went to Tabríz and the rose-garden district: his hope was reclining (luxuriously) on roses.

3

زد ز دارالملک تبریز سنی

بر امیدش روشنی بر روشنی

From the glorious imperial city of Tabríz darted (beams of) light upon light (and shed radiance) on his hope.

4

جانش خندان شد از آن روضهٔ رجال

از نسیم یوسف و مصر وصال

His spirit was laughing for (joy in) that orchard of (noble) men and the fragrant breeze (blowing) from Joseph and the Egypt of union.

5

گفت یا حادی انخ لی ناقتی

جاء اسعادی و طارت فاقتی

He cried, “O cameleer, let my camel kneel for me (to alight): my help is come and my need is flown.

6

ابرکی یا ناقتی طاب الامور

ان تبریزا مناخات الصدور

Kneel down, O my camel! All goes well: verily, Tabríz is the place where princes alight (and abide).

7

اسرحی یا ناقتی حول الریاض

ان تبریزا لنا نعم المفاض

Graze, O my camel, round the meadows: verily Tabríz is for us the most excellent source of bountifulness.

8

ساربانا بار بگشا ز اشتران

شهر تبریزست و کوی گلستان

O camel-driver, unload the camels: ’tis the city of Tabríz and the district of the rose-garden.

9

فر فردوسیست این پالیز را

شعشعهٔ عرشیست این تبریز را

This garden hath the splendour of Paradise: this Tabríz hath the brilliance of Heaven.

10

هر زمانی نور روح‌انگیز جان

از فراز عرش بر تبریزیان

At every moment of time joy-enkindling odours diffused by the Spirit (are floating down) from above the empyrean upon the inhabitants of Tabríz.”

11

چون وثاق محتسب جست آن غریب

خلق گفتندش که بگذشت آن حبیب

When the poor stranger sought the Inspector's house, the people told him that the loved one had passed away.

12

او پریر از دار دنیا نقل کرد

مرد و زن از واقعهٔ او روی‌زرد

“The day before yesterday,” they said, “he removed from this world: (every) man and woman is pale (with grief) for the calamity that has overtaken him.

13

رفت آن طاوس عرشی سوی عرش

چون رسید از هاتفانش بوی عرش

That celestial peacock went to Heaven, when the scent (intimation) of Heaven reached him from invisible messengers.

14

سایه‌اش گرچه پناه خلق بود

در نوردید آفتابش زود زود

Although his shadow was the refuge of people (seeking protection), the Sun rolled it up very quickly.

15

راند او کشتی ازین ساحل پریر

گشته بود آن خواجه زین غم‌خانه سیر

He pushed off his boat from this beach the day before yesterday: the Khwája had become sated with this house of sorrow.”

16

نعره‌ای زد مرد و بیهوش اوفتاد

گوییا او نیز در پی جان بداد

The (poor) man shrieked and fell senseless: you would say that he too had given up the ghost (and followed) on the heels (of his friend).

17

پس گلاب و آب بر رویش زدند

همرهان بر حالتش گریان شدند

Then they threw julep and water on his face: his fellow-travellers wept and bewailed his plight.

18

تا به شب بی‌خویش بود و بعد از آن

نیم مرده بازگشت از غیب جان

He remained unconscious till nightfall, and then his soul returned, half-dead, from the Unseen.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چونک جعفر رفت سوی قلعه‌ای

قلعه پیش کام خشکش جرعه‌ای

رومی»مثنوی معنوی»دفتر ششم»بخش 94 - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره

اگلی نظم

چون به هوش آمد بگفت ای کردگار

مجرمم بودم به خلق اومیدوار

رومی»مثنوی معنوی»دفتر ششم»بخش 96 - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور