The Wine-Shop of the West
یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ
جام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است
مجھے وہ دن یاد ہیں کہ مغرب کے میخانے میں تھا وہاں کا جام سکندر کے آئینے سے بڑھ کر روشن ہے (زیادہ چمکدار ہیں ) ۔
I well recall the days that I spent in the Wine-Shop of the West. Its wine-bowls shine like Alexander’s looking-glass.
چشم مست می فروشش باده را پروردگار
بادهخواران را نگاه ساقیاش پیغمبر است
اس کے مے فروش کی مست آنکھ شراب کی پروردگار ہے ۔ بادہ خواروں کے لیے اس کے ساقی کی نگاہ پیغمبر ہے (مے فروش ان کا رب ہے اور ساقی ان کا پیغمبر) ۔
Its saki’s eyes are as intoxicating as its wine, and every glance of theirs conveys a message to some drinker’s breast.
جلوهٔ او بی کلیم و شعلهٔ او بی خلیل
عقل ناپروا متاع عشق را غارتگر است
اس کا جلوہ بے کلیم اور اس کی آگ بے خلیل ہے ۔ بے پروا عقل عشق کی پونجی کو غارت کرنے والی ہے ۔
But O it has no Moses to experience epiphanies, no Abraham to undergo ordeals by fire. There intellect with careless ease robs Love of its entire possessions:
در هوایش گرمیٔ یک آهِ بیتابانه نیست
رندِ این میخانه را یک لغزشِ مستانه نیست
اس کی فضا میں چھاتی توڑ کر نکلنے والی آہ کی گرمی نہیں ۔ اس میخانے کے رند کو ایک بھی لغزش مستانہ نصیب نہیں ۔
And there is no heat in its air of a fervent sigh. No one is so intoxicated by its wine as to sway on his feet.
زمین
کوس شه خالی و بانک غلغلش درد سر است
هر که قانع شد به خشک و تر شه بحر و بر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 3 - قصیدهٔ دریای ابرار «این تلخ می که هست دل مرده را حیات زهر است در دهان حریفان بد فعال»
تا نفس باقی است دردل رنگکلفت مضمراست
آب این آیینهها یکسرکدورتپرور است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 468
خاک غربتکیمیای مردم نیک اختر است
قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 469
خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است
آغوش حیرت نفسم نالهپرور است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 470
در تپشآباد دهر حیرت دل لنگر است
مرکز دور محیط آب رخگوهر است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 471
کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است
رخنه ها دان کش به دیوار حصار دین در است
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 6
حبذا قصری که ایوانش ز کیوان برتر است
قبه والای او بالای چرخ اخضر است
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 7
تارک درویش تارک فارغ از تاج زر است
کمترین ترک از کلاه تارکش ترک سر است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 126
یار رفت از دیده لیکن روز و شب در خاطر است
گر به صورت غایب است اما به معنی حاضر است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 128
ذرهای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است
هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 61
فارسی متن کا ماخذ: گنجور