صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. بیدل دهلوی
  2. »غزلیات
  3. »غزل شمارهٔ 470

غزل شمارهٔ 470

شاعر: بیدل دهلوی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: راست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 11

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

خاموشی‌ام جنونکدهٔ شور محشر است

آغوش حیرت نفسم ناله‌پرور است

2

داغ محبتم در دل نیست جای من

آنجاکه حلقه می‌زنم از دل درونتر است

3

بی‌قدر نیستم همه‌گر باب آتشم

دود سپند من مژهٔ چشم مجمر است

4

آرام نیست قسمت داناکه‌بحر را

بالین حباب و وحشت امواج بستر است

5

از عاجزان بترس‌که آیینهٔ محیط

چون‌گل‌، به جنبش نفس باد ابتراست

6

پیوند دل به تار نفس دام زندگی‌ست

درپای سوزنت‌گرهٔ؟؟ته لنگر است

7

در بحر انتظارکه قعرش پدید نیست

اشکی‌که بر سر مژه‌ای سوخت‌گوهر است

8

جزوهم نیست نشئهٔ شور دماغ خلق

بدمستی سپهر هم ازگردش سر است

9

نقشی نبست حیرت ما از جمال یار

چشم امید، دیگر و آیینه، دیگر است

10

ما را ز فکرمعنی باریک چاره نیست

در صیدگاه ما همه نخجیر لاغر است

11

پیچیده‌ایم نامهٔ پرواز در بغل

رنگ شکستگان پر و بال کبوتر است

12

آیینه در مقابل ما داشتن چه سود

تمثال عجز نالهٔ زنجیر جوهر است

13

ضبط سرشک ما ادب انفعال اوست

گرحسن برعرق نزند چشم ما تراست

14

بیدل به فرق خاک‌نشینان دشت عجز

چون جاده نقش پایی اگر هست افسر است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است

قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 469

اگلی نظم

در تپش‌آباد دهر حیرت دل لنگر است

مرکز دور محیط آب رخ‌گوهر است

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 471

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

کوس شه خالی و بانک غلغلش درد سر است

هر که قانع شد به خشک و تر شه بحر و بر است

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 3 - قصیدهٔ دریای ابرار «این تلخ می که هست دل مرده را حیات زهر است در دهان حریفان بد فعال»

کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است

رخنه ها دان کش به دیوار حصار دین در است

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 6

حبذا قصری که ایوانش ز کیوان برتر است

قبه والای او بالای چرخ اخضر است

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 7

تارک درویش تارک فارغ از تاج زر است

کمترین ترک از کلاه تارکش ترک سر است

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 126

یار رفت از دیده لیکن روز و شب در خاطر است

گر به صورت غایب است اما به معنی حاضر است

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 128

ذره‌ای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است

هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است

عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 61

چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم‌پرور است

نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 10

یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ

جام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است

علامہ اقبال»پیام مشرق»نقشِ فرنگ»بخش 16 - میخانهٔ فرنگ

تا نفس باقی است دردل ر‌نگ‌کلفت مضمراست

آب این آیینه‌ها یکسرکدورت‌پرور است

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 468

خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است

قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 469

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور