شاعر: جامی
یار رفت از دیده لیکن روز و شب در خاطر است
گر به صورت غایب است اما به معنی حاضر است
عاشق اندر ظاهر و باطن نبیند غیر دوست
پیش اهل باطن این معنی که گفتم ظاهر است
در حضور دوست هر جانب نظر کردن خطاست
یک زمان حاضر نشین ای دل که جانان ناظر است
خاطرم خوش نیست هرگز جز به زیر بار عشق
پیش عاشق هر چه جز عشق است بار خاطر است
عاشق درویش تا دانست ذوق صبر و شکر
بر جفاهای تو صابر وز بلاها شاکر است
آن دهان را سر غیب الغیب دان کز شرح آن
هم اشارت مانده عاجز هم عبارت قاصر است
آن پریرو را به افسون سخن تسخیر کرد
زان سبب گویند شاعر نیست جامی ساحر است
زمین
کوس شه خالی و بانک غلغلش درد سر است
هر که قانع شد به خشک و تر شه بحر و بر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 3 - قصیدهٔ دریای ابرار «این تلخ می که هست دل مرده را حیات زهر است در دهان حریفان بد فعال»
تا نفس باقی است دردل رنگکلفت مضمراست
آب این آیینهها یکسرکدورتپرور است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 468
خاک غربتکیمیای مردم نیک اختر است
قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 469
خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است
آغوش حیرت نفسم نالهپرور است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 470
در تپشآباد دهر حیرت دل لنگر است
مرکز دور محیط آب رخگوهر است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 471
ذرهای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است
هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 61
چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردمپرور است
نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 10
یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ
جام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است
علامہ اقبالپیام مشرقنقشِ فرنگبخش 16 - میخانهٔ فرنگ
کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است
رخنه ها دان کش به دیوار حصار دین در است
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 6
حبذا قصری که ایوانش ز کیوان برتر است
قبه والای او بالای چرخ اخضر است
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 7
فارسی متن کا ماخذ: گنجور