صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »فاتحة الشباب
  4. »قصاید
  5. »شمارهٔ 6

شمارهٔ 6

شاعر: جامی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: راست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 11

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است

رخنه ها دان کش به دیوار حصار دین در است

22

چون سلامت ماند از تارج نقد این حصار

پاسبان در خواب و بر هر رخنه دزدی دیگر است

33

چیست زر ناب رنگین گشته خاکی ز آفتاب

هر که کرد افسر ز زر ناب خاکش بر سر است

44

گر ندارد سیم و زر دانا منه نامش گدا

در برش دل بحر دانش و او شه بحر و بر است

55

زن نیی مردی کن و دست کرم بگشا که زر

مرد را بهر کرم زن را برای زیور است

66

کیسه خالی باش بهر رفعت یوم الحساب

صفر چون خالی ست ز ارقام عدد بالاتر است

77

عاشق همیان شدی لاغر میانش کن ز بذل

حسن معشوقان رعنا در میان لاغر است

88

نیست سرخ از اصل گوهر تنگه زر گوییا

بهر داغ بخل کیشان کرده سرخ از آذر است

99

زر بود در جیب مال و میل او در جان و بال

لعل آتش رنگ بر کف لعل و در دل اخگر است

1010

بگذر از ویرانه گیتی سلامت گرچه هست

گنج ها در وی که بر هر یک طلسمی منکر است

1111

هر کجا بینی در گنجی و بر در حلقه ای

حلقه حلقه کرده ماری در دهان اژدر است

1212

حرص کار مور باشد گر روی با او به گور

حشو گور خویشتن بینی که مور بی مر است

1313

شد دهان حرص سنجر پر ولی از خاک مرو

این سخن بشنو که مروی از دهان سنجر است

1414

معنی ذراترک آمد مقبلی کو برد بو

ز امتثال امر ذر در ترک دنیی بوذر است

1515

زر بده وز فحش اولادالزنا را لب ببند

دیده باشی قفل زر کز بهر فرج استر است

1616

گرچه باشد زر خوش ابرا کن ز زر کابراست تاج

بهر ابراهیم و زر نعلین پای آذر است

1717

از ریا پیشه مجو حاجت که جودش عارضی ست

میوه کی آرد درخت خشک کز باران تر است

1818

لب نیالایند اهل همت از خوان خسان

در خور دندان انجم گرده ماه و خور است

1919

طامعان از بهر طعمه پیش هر خس سر نهند

قانعان را خنده بر شاه و وزیر کشور است

2020

ماکیان از بهر دانه می برد سر زیر کاه

قهقهه بر کوه و بر در شیوه کبک نر است

2121

نفع عامه عامه را اولی ست آری دم خر

خوش مگس رانی ست لیکن کون خر را در خور است

2222

مرد کاسب کز مشقت می کند کف را درشت

بهر ناهمواری نفس دغل سوهان گر است

2323

ساغر راحت بود از کسب بر کف آبله

وقت آن کس خوش که راحت یافته زین ساغر است

2424

فرج را بند از گلو کن کز زنان سعتری

فارغ است آن کس که قوت او ز نان و سعتر است

2525

هر که را خر ساخت شهوت نیم خردل گو به عقل

خود به فهم خرده بینان نیم خردل هم خر است

2626

سفله را منظور نتوان ساختن کو خوبروست

میخ را در دیده نتوان کوفتن کان از زر است

2727

شاهدان زر طلب را عارض پر خط و خال

در کف طامع به قصد مال مردم محضر است

2828

روزگارت تیره دستت خالی و دل پر هوس

شب دراز و ناخنان افتاده اعضا پر گر است

2929

دست ده با راستان در قطع پستی های طبع

بی عصا مگذر که در راه تو صد جوی و جر است

3030

باش در دین ثابت ار ترسی ز قهر حق که پای

کرده محکم در زمین عرعر ز بیم صرصر است

3131

نیکی آموز از همه ار کم ز خود آخر چه عیب

راستی در جدول زرگر ز چوبین مسطر است

3232

نیست قدر عالی و دون جز به مقدار هنر

قصر شه را پاسبان بر بام و دربان بر در است

3333

حکمت اندر رنج تن تهذیب عقل و جان توست

قصد واعظ زجر اصحاب و لگد بر منبر است

3434

کامل و ناقص نه یکسانند در قطع امور

آنچه از شمشیر می آید نه حد خنجر است

3535

چون کنند اهل حسد طوفان طریق حلم گیر

گاه موج آرام کشتی را ز ثقل لنگر است

3636

با حسودان لطف خوش باشد ولی نتوان به آب

کشتن آن آتش که اندر سنگ آتش مضمر است

3737

گر نیی همکار با نیکان ز همنامی چه سود

یک مسیح ابراء اکمه کرد و دیگر اعور است

3838

خوی نیکو گیرد آن کز نیک یابد تربیت

شیر حکمت نوشد آن کام الکتابش مادر است

3939

فعل نیک از نیک خویان جو که در تصریف دهر

مشتق اندر صورت و معنی به وفق مصدراست

4040

خارخار شک درون دل بودن جان را چو گر

معنی ان کز برای شک بود زان رو گر است

4141

هست مرد تیره دل در صورت اهل صفا

آن زن هندو که از جنس سفیدش چادر است

4242

هر خلل کاندر عمل بینی ز نقصان دل است

رخنه کاندر قصر یابی از قصور قیصر است

4343

نفس ظلمت رو به حبل الله ز جنبش باز ماند

رشته خورشید بند بال مرغ شب پر است

4444

بی گناهی را به جرم دیگری از روی جهل

سرزنش کردن به رسم عاقل دانشور است

4545

کرم را کش می توان عین کرم خواندن چه عیب

گر به رغم مردمش ام الخبائث دختر است

4646

هر چه می یابی ز وی آن خاصیت کش ممکن است

طعن او بر فقد هر ناممکنی مستنکر است

4747

نیست کوه از بهر همراهی که گویی مزمن است

نیست شیر از بهر هم خوابی که گویی ابخر است

4848

سفله گر خجلت کشد ز آثار فعل خود کشد

گلخنی را رو سیاه از دود یا خاکستر است

4949

گوش حکمت کش طلب، نی دیده صورت پرست

حظ کور از شاهدان خوش نوا بیش از کر است

5050

چون فتد ز آهنگ صحت تار رگ بر عود تن

زخمه بهر ساز آن آهنگ زخم نشتر است

5151

نقش پهلو نسخه تفصیل رنج شب بس است

جامه چاکی را که تا صبح از حصیرش بستر است

5252

خوش بود خوشخو به هر صورت که باشد چون عبیر

کش به سهو ار غافلی تصحیف خواند عنبر است

5353

کوس ناموس ار زنی از چرخ و انجم بر گذر

چون دف رسواییت این پر جلاجل چنبر است

5454

سوی معنی رو که گر ماند به صورت با سپند

کی کند دفع گزند آن نقطه کاندر مجمر است

5555

کم نشین ز امثال خود ایمن که باشد در رقم

مثل حنجر خنجر اما بهر قطع حنجر است

5656

طعنه از کس خوش نباشد گرچه شیرین گو بود

زخم نی بر دیده سخت است ار همه نیشکر است

5757

کندن بنیاد دولت را بود سیلی عظیم

رشحه کلک عوانان گرچه بس مستحقر است

5858

گر عروج نفس خواهی بال همت برگشای

کانچه در پرواز دارد اعتبار اول پر است

5959

نیست از مردی عجوز دهر را گشتن زبون

زن که فایق گشت بر شوهر به معنی شوهر است

6060

راه عزلت پوی و خرم زی که چندین قهقهه

کبک ازان دارد که دور از خلق بر کوه و در است

6161

حبس نیلی گنبدی از گریه می شو غرق آب

شب چو مرغی کآشیانش غنچه نیلوفر است

6262

منکران را واردات عارفان نبود قبول

کافران را معجزات انبیا کی باور است

6363

فقره فقره از کلام شیره مردان گوش کن

زانکه بر بوجهل جهل آن ذوالفقار حیدر است

6464

نکته های پست کامل هست طالب را بلند

نقطه های یای حیدر تاج قاف قنبر است

6565

خاک یاران شو که پشت کبر و کینت بشکند

کحل اغبر چشم نصرت را غبار لشکر است

6666

لشکر انعام نادیده به بانگی تفرقه ست

دفتر شیرازه ناکرده به بادی ابتر است

6767

ناپسندی گر رسد از یار روشندل چه باک

نیست عیبی آب صافی را که خاشاک آور است

6868

دل بپرور بحر فیض نو به نو کز نخل خشک

می خورد خرمای تر مریم که عیسی پرور است

6969

کافری دان نفس سرکش را که لازم یابیش

سرکشی چون سرکش کافی که اندر کافر است

7070

ساغر عشرت مزن با زن که گر هست از نخست

رازدار سر عفت آخر از ساغر غر است

7171

بهره از جنسیت افزاید که چون در فصل دی

مهر عریان باشد از وی حظ عریان اوفر است

7272

دل مکن با ژنده پوشان بد که جاسوس دلند

بهر جاسوسی ست شه کاندر لباس چاکر است

7373

چاره در دفع خواطر صحبت پیر است و بس

رخنه بر یأجوج بستن خاصه اسکندر است

7474

جان پژمرده ز فیض پیر یابد زندگی

خضر ازان خضر است کز وی سبزه خشک اخضر است

7575

بوی درویشی نداری خرقه پشمین چه سود

چند پیچی پشک در نافه که مشک اذفر است

7676

ناز پرورد هوا با نفس نتواند غزا

زن که باشد لایق معجر چه مرد مغفر است

7777

در جوانی سعی کن گر بی خلل خواهی عمل

میوه بی نقصان بود چون از درخت نوبر است

7878

عالم عالی مقام از بهر جر خواهد علو

چون علی کش معنی استعلا و کار او جر است

7979

مفتی تر دامن از مستی نوازد همچو دف

دفتر خود را دف تر دامن آری دفتر است

8080

فلسفه چون اکثرش آمد سفه پس کل آن

هم سفه باشد که دارد حکم کل آنچ اکثر است

8181

فلسفی از گنج حکمت چون به فلسی ره نیافت

می ندانم دیگری را سوی آن چون رهبر است

8282

حکم حال منطقی خواهی ز حال فلسفی

کن قیاس آن را که اصغر مندرج در اکبر است

8383

آن بد اختر کش منجم گفته ای چون هر اثر

پیش او مسند به اختر شد خدایش اختر است

8484

اختیاری نیست او را اختیار از وی مپرس

اختیار جمله گم در اختیار داور است

8585

چرخ و انجم جن و مردم هر یک اینجا مضطرند

اختیار جمله پیش «من یجیب المضطر» است

8686

نور توحید است در دل مشعر ادراک حق

مشعر اخترپرستان را کجا آن مشعر است

8787

معنی معشر معیت با شر آمد زان سبب

نیست زین معشر کسی بی شر اگر بو معشر است

8888

حکمت یونیان پیغام نفس است و هوا

حکمت ایمانیان فرموده پیغمبر است

8989

نامه کش عنوان نه قال الله یا قال النبی ست

حاصل مضمون آن خسران روز محشر است

9090

نیست جز بوی نبی سوی خدا رهبر تو را

از علی جو بو که بوی بوعلی مستقذر است

9191

دست بگسل از شفای او که دستور شقاست

پای یکسو نه ز قانونش که کانون شر است

9292

صاحب علم لدنی را چه حاجت خط و لفظ

صفحه دل مصحف است آن را که قرآن از بر است

9393

جامی احسنت این نه شعر از باغ رضوان روضه ای ست

کاندرو هر حرف ظرفی پر شراب کوثر است

9494

در سواد خط آن انوار حکمت مختفی ست

چون شب تاریک آبستن به صبح انور است

9595

همچو بکر فکر خسرو زاده است از لطف طبع

در کمال خوبی این یک خواهر آن یک خواهر است

9696

ای بسا خواهر که با خواهر چو گردد جلوه گر

در جمال اکبر بود هر چند در سال اصغر است

9797

«لجة الاسرار» اگر سازم لقب آن را سزاست

زانکه از اسرار دین بحری لبالب گوهر است

9898

«حجة الاحرار» اگر با آن کنم ضم هم رواست

زانکه بر مطلوب هر آزاده حجت گستر است

9999

مر بود پنجاه و چون آمد دو مر ابیات آن

در صفا و محکمی شاید که گویم مرمر است

100100

سال تاریخش اگر فرخ نویسم دور نیست

زانکه سال از دولت تاریخ او فرخ فر است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آن را که بر سر افسر اقبال سرمد است

سر در ره محمد و آل محمد است

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 5

اگلی نظم

حبذا قصری که ایوانش ز کیوان برتر است

قبه والای او بالای چرخ اخضر است

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 7

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

کوس شه خالی و بانک غلغلش درد سر است

هر که قانع شد به خشک و تر شه بحر و بر است

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 3 - قصیدهٔ دریای ابرار «این تلخ می که هست دل مرده را حیات زهر است در دهان حریفان بد فعال»

تا نفس باقی است دردل ر‌نگ‌کلفت مضمراست

آب این آیینه‌ها یکسرکدورت‌پرور است

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 468

خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است

قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 469

خاموشی‌ام جنونکدهٔ شور محشر است

آغوش حیرت نفسم ناله‌پرور است

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 470

در تپش‌آباد دهر حیرت دل لنگر است

مرکز دور محیط آب رخ‌گوهر است

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 471

ذره‌ای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است

هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است

عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 61

چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم‌پرور است

نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 10

یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ

جام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است

علامہ اقبال»پیام مشرق»نقشِ فرنگ»بخش 16 - میخانهٔ فرنگ

حبذا قصری که ایوانش ز کیوان برتر است

قبه والای او بالای چرخ اخضر است

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 7

تارک درویش تارک فارغ از تاج زر است

کمترین ترک از کلاه تارکش ترک سر است

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 126

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور