شاعر: جامی
تارک درویش تارک فارغ از تاج زر است
کمترین ترک از کلاه تارکش ترک سر است
کی مکمل گردد از ترک دو عالم آن کلاه
زانکه ترک دیدن آن ترک ترکی دیگر است
سخره نفس بهیمی را نزیبد تاج فقر
سر که هست افسار را درخور نه جای افسر است
زن بود کز زرد کند زیور برای دست خویش
دست مردان را همین افشاندن زر زیور است
تا نماید رو مریدان را چو خامه راه راست
پیر را از اشک بر رو تارها چون مسطر است
بر امید گنج کاخ عمر خود ویران مکن
کانچه خوانی گنج نامه نقش پشت اژدر است
پیر خواهد نقد عمر گم شده در خاک جست
کز پی غربال کرده قامت خود چنبر است
ذوق بخشد سامعان را آه چون خیزد ز سوز
عود باشد حاضران را دود کان از مجمر است
حرف وحدت را مدار امید جامی چون تو را
روی دل پر خط گوناگون چو پشت دفتر است
زمین
کوس شه خالی و بانک غلغلش درد سر است
هر که قانع شد به خشک و تر شه بحر و بر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 3 - قصیدهٔ دریای ابرار «این تلخ می که هست دل مرده را حیات زهر است در دهان حریفان بد فعال»
تا نفس باقی است دردل رنگکلفت مضمراست
آب این آیینهها یکسرکدورتپرور است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 468
خاک غربتکیمیای مردم نیک اختر است
قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 469
خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است
آغوش حیرت نفسم نالهپرور است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 470
در تپشآباد دهر حیرت دل لنگر است
مرکز دور محیط آب رخگوهر است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 471
ذرهای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است
هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 61
چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردمپرور است
نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 10
یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ
جام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است
علامہ اقبالپیام مشرقنقشِ فرنگبخش 16 - میخانهٔ فرنگ
کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است
رخنه ها دان کش به دیوار حصار دین در است
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 6
حبذا قصری که ایوانش ز کیوان برتر است
قبه والای او بالای چرخ اخضر است
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 7
فارسی متن کا ماخذ: گنجور