شاعر: جامی
ابروی خوشت که ماه عید است
انگشت نمای اهل دید است
از روی تو عید عاشقان را
صبحی به مبارکی دمیدهست
هر سال یکیست عید روزه
ما را همه روزه از تو عید است
شد عید من از رخت خجسته
زین عید خجستهتر که دیدهست؟
گفتی ز غمت به جان رسانم
عیدی ز توام همین رسیدهست
خیاط زمانه خلعت لطف
بر قامت دلکشت بریدهست
بی وعده وصل مژده عید
بر جامی خسته دل وعید است
زمین
چشمم که بر روی تو فتاده ست
بر آفت خود نظر نهاده ست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 174
دیر آمدی ای نگار سرمست
زودت ندهیم دامن از دست
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 41
زان چشم پر از خمار سرمست
پر خون دارم دو دیده پیوست
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 43
ای ساقی می بیار پیوست
کان یار عزیز توبه بشکست
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 53
ساقی قدحی شراب در دست
آمد ز شراب خانه سرمست
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 13
مفشان سر زلف خویش سرمست
دستی بر نه که رفتم از دست
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 51
فارسی متن کا ماخذ: گنجور