ورق تا نگردانده باد خزانی
غنیمت شمر نوبهار جوانی
دو روزی است همراهی جسم با جان
رفیقی طلب کن که بر جا نمانی
بساط فلک قطع کردن نیاید
چو شطرنج ازین مرکب استخوانی
نظر بر تو دارند آتش عنانان
مبادا ازین کاروان بازمانی
بپیوند با چرخ پیش از بریدن
که در قبضه خاک عاجز نمانی
درین انجمن خویش را میهمان دان
منه بر دل خود غم میزبانی
به آه گرانمایه کن صرف دم را
که طومار آه است خط امانی
چو ابروی خوبان خمش باش و گویا
که چندین زبان است در بی زبانی
نگردد چو آهوی چین مشک خونت
به از خون خود خاک را گر ندانی
مرو بیش ازین در پی لاله رویان
درین بحر خون چند کشتی برانی؟
که دست تو می گیرد ای پست فطرت؟
اگر آستین بر دو عالم فشانی
خمش باش در بحر هستی که ماهی
زبان محیط است از بی زبانی
فتاده است ناسازگاری بتان را
چو بی نسبتی لازم میهمانی
به فکرسرای بقا باش صائب
منه دل به تعمیر دنیای فانی
زمین
کسی را چو من دوستگان می چه باید؟
که دل شاد دارد بهر دوستگانی
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 124
دلا گر مرا تو ببینی ندانی
به جان آتشینم به رخ زعفرانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3116
نشانت کی جوید که تو بینشانی
مکانت کی یابد که تو بیمکانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3119
بتا گر مرا تو ببینی ندانی
به جان لاله زارم به رخ زعفرانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3125
گل سرخ دیدم شدم زعفرانی
یکی لعل دیدم شدم زر کانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3126
اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر شهوت نفس، لذت نخوانی
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 62
اگر بد گمان گشتی ای دوست بر من
نیازارم از تو بدین بدگمانی
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 200
بمیر ای حکیم از چنین زندگانی
ازین زندگانی چو مردی بمانی
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 191
فارسی متن کا ماخذ: گنجور