صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 140

قصیدهٔ شمارهٔ 140

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ان

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 23

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمان

زان که روحانی رود بر آسمان از آستان

22

هر که چون نمرود با صندوق و با کرکس رود

خیره باز آید نگون نمرودوار از آسمان

33

با کمان و تیر چون نمرود بر گردون مشو

کان مشعبد گردش از تیرت همی سازد کمان

44

چون ملک بر آسمان نتوان پرید ای اهرمن

کاهر من سفلی بود چون تن ملک علوی چو جان

55

همچو جان بر آسمان از آستان رفتی سبک

گر نبودی تن ز ترکیب چهار ارکان گران

66

بندگی کن چون خدایی کرد نتوانی همی

زان که باشد بنده را در بند چون تن را توان

77

در نهان خویش پس چون ریسمان گم کرده‌ای

تا سر تو پای شد پای تو سر چون ریسمان

88

گر نهان داری سر خود را به تن در چون کشف

خویشتن را چون کشف باری سپر کن ز استخوان

99

چشم روشن بین ما گر چون فلک بیند ترا

چشم را چون خارپشت از تن برون آور سنان

1010

ور چو ماهی جوشن عصمت فروپوشیده‌ای

ز آتش فتنه چو ماهی شو به آب اندر نهان

1111

در نهاد خویش چون خرچنگ داری چنگها

تا به چنگ آری به هر چنگی دگرگون نام و نان

1212

بر نهاد خویشتن چون عنکبوتی بر متن

گر همی چون کرم پیله بر تنی بر خانمان

1313

هر زمان چون آب گردی خیره گرد آبخور

هر نفس چون باد گردی خیره گرد بادبان

1414

تا دهان دارد گشاده اژدهای حرص تو

چون نهنگ اندر کشد آزت همه ملک جهان

1515

گر چو گرگ و سگ بدری عیبه‌های عیب را

چون بهایم عاجزی در پنجهٔ شیر ژیان

1616

ور به گوش هوش و چشم دل همی کور و کری

از ملک چون نکته گویم چون تویی از انس و جان

1717

تا تو با طوطی به رازی خیره چون گویم سخن

تا تو با جغدی و با شاهینی اندر آشیان

1818

گر ضعیفی همچو راسو دزد همچو عکه‌ای

ور حذوری همچو گربه همچو موشی پر زیان

1919

طیلسان بفگن که دارد طیلسان چون تو مگس

یا نه بر آتش چو پروانه بسوزان طیلسان

2020

از کلاغ آموز پیش از صبحدم برخاستن

کز حریصی همچو خوکی تندرست و ناتوان

2121

چون خبزد و گردی اندر مستراح از بهر خورد

نحل وار از بهر خوردن رو یکی در بوستان

2222

خون مخور چون پشه و چون کیک شادان بر مجه

تا نمانی خیره مالیده به دست این و آن

2323

گر ز پیری زانو از سر برگذاری چون ملخ

زیر خاک و خشت باشد همچو مورانت مکان

2424

طمطراق اشهب و ادهم کجا ماند ترا

کاشهب و ادهم ز روز و شب تو داری زیر ران

2525

همچو غوک اندر دهان مار مخروش از اجل

کز خروشت دست بی‌دادی فرو بندد زبان

2626

اندرین ماتم دو کف بر فرق کژدم وارنه

کی کند چون حرز سودت زاری و بانگ و فغان

2727

حرز ابراهیم پیغمبر همی خوان زیر لب

کآتش نمرود گردد بر نهادت گلستان

2828

چون درخت ارغوان خونابه بار از دیدگان

تا شود گوهر سرشگت چون سرشگ ارغوان

2929

گر بود چون سرو سر سبزی و پیروزی ترا

در کمر بندند گلها همچو نی پیشت میان

3030

هم بهار عمر تو دوران چرخ آرد به سر

بی‌بقا گردی چو گل بر شاخ و خار اندر خزان

3131

اعتماد و تکیه کم کن بر بقا و بود خویش

آنچه باقی ماند از عمرت بپرد در زمان

3232

هر بقا کان عاریت دادند یک چندی ترا

چون نباشد باقی ای غافل به جز فانی مدان

3333

گر تو باشی مهربان ور پند و حکمت بشنوی

کس نباشد بر تو مانند سنایی مهربان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دین را حرمیست در خراسان

دشوار ترا به محشر آسان

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 139 - در نعت امام هشتم (ع)

اگلی نظم

خجسته باد بهاری بهار ارسنجان

بر آن ظریف سخی و جواد و راد و جوان

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 141 - در مدح سرهنگ محمدبن فرج نو آبادی

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آن که فصل گل همی گویند، اینک آمد آن

گل گریبان می درد از خجلت نسرین خزان

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1558

آخر از بار تعلق‌های اسباب جهان

عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2392

بسته‌ام چشم امید از الفت اهل جهان

کرده‌ام پیدا چوگوهر در دل دریا کران

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2394

بعد مردن از غبارم‌ کیست تا یابد نشان

نقش پای موج هم با موج می‌باشد روان

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2395

سخت جانی هرکجا آید به عرض امتحان

مغز ما را چون صدف خواهد برآورد استخوان

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2399

صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان

ای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2400

قبه بر کیوان رساند این کاخ گردون آستان

گو کلاه انداز ازین شادی زمین برآسمان

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 10

آمد آن سرو روان بیرون به پا گیسوکشان

شد مرا مربوط با هر موی او رگ‌های جان

جامی»دیوان اشعار»اشعار پراکنده»شمارهٔ 10

این همایون خانه کامد خانه چشم جهان

روشنایی باد ازو چشم جهان را جاودان

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 20

جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان

در میان جان شیرین سر ما باید نهان

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 381

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور