شاعر: جامی
این همایون خانه کامد خانه چشم جهان
روشنایی باد ازو چشم جهان را جاودان
خانه چشمش چرا گویم چو روشن دیده ام
در سیاهی نور آن پنهان و نور این عیان
سبز پوشان صف زده از دور گرد او مگر
بیت معمور است کامد بر زمین از آسمان
در صفا چون خانه کعبه است لیک افتاده است
زمزم آنجا بر کران از خانه اینجا در میان
از در تحسین بود نجار کز درهای او
بر رخ نظارگی بگشاده ابواب جنان
در نیابد خورده کاری های نقشش عقل پیر
بی فرنگی چشم ها از شیشه های تابه دان
بر لب حوض ز مرمر بسته اش بنشین دمی
تا بلور حل در آب منعقد بینی روان
می جهد رقصان به بالا آب از فواره اش
در هوای بزم شاه کام بخش کامران
شاه ابوالغازی معز ملک و دین سلطان حسین
آفتاب عدل و احسان سایه امن و امان
آن که گر سازد به قدر حشمت خود منزلی
تنگ آید زان عمارت عرصه کون و مکان
تا بود از گردش پرگار نقش آرای صنع
شمسه این لاجوردی سقف شمس خاوران
از زمین بوس سرافرازان زرین تاج باد
این سعادت خانه را پر زیب و زیور آستان
زمین
آن که فصل گل همی گویند، اینک آمد آن
گل گریبان می درد از خجلت نسرین خزان
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1558
آخر از بار تعلقهای اسباب جهان
عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2392
بستهام چشم امید از الفت اهل جهان
کردهام پیدا چوگوهر در دل دریا کران
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2394
بعد مردن از غبارم کیست تا یابد نشان
نقش پای موج هم با موج میباشد روان
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2395
سخت جانی هرکجا آید به عرض امتحان
مغز ما را چون صدف خواهد برآورد استخوان
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2399
صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان
ای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2400
خواسته تاراج گشته، سر نهاده بر زیان
لشکرت همواره یافه، چون رمهٔ رفته شبان
رودکیابیات پراکندهشمارهٔ 112
دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان
گر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1935
ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان
می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1940
مهرهای از جان ربودم بیدهان و بیدهان
گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1941
فارسی متن کا ماخذ: گنجور