صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 1940

غزل شمارهٔ 1940

شاعر: رومی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ان

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 23

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان

می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان

22

نقل هر مجلس شده‌ست این عشق ما و حسن تو

شهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان

33

ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیر

وی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان

44

صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشق

صد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان

55

روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زن

ز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان

66

خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برست

سبزه‌ها از عکس روی چون گل تو گلستان

77

ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شد

همچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان

88

هجر سرد چون زمستان راه‌ها را بسته بود

در زمین محبوس بود اشکوفه‌های بوستان

99

چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدند

سبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان

1010

خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدند

خیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران

1111

از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدند

آنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان

1212

برج برج آسمان را گشته و پذرفته اند

از هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان

1313

آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مدد

چند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان

1414

خوان‌ها بر سر نسیم و کاس‌ها بر کف صبا

با طبق پوشی که پوشیده‌ست جز از اهل خوان

1515

می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبق

با زبان حال می گویند با پرسندگان

1616

هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیست

قوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان

1717

ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیر

بر دکان نانبا از نان چه می داند دکان

1818

نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختی

گر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان

1919

هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروخت

او نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان

2020

عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر است

از ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان

2121

چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی است

اشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان

2222

اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمده‌ست

رشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان

2323

تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمن

شهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان

2424

عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدن

بی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان

2525

چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویش

گرد جان خویش بینی در لحد باباکنان

2626

زاده از اندیشه‌های خوب تو ولدان و حور

زاده از اندیشه‌های زشت تو دیو کلان

2727

سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سرا

سر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان

2828

واقفی از سر خود از سر سر واقف نه‌ای

سر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان

2929

گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباش

باش ناایمن که ناایمن همی‌یابد امان

3030

سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیب

میوه‌های گرم رو سر دم سرد خزان

3131

برگ‌ها لرزان چه می لرزید وقت شادی است

دام‌ها در دانه‌های خوش بود ای باغبان

3232

ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتاده‌ایم

در کمین غیب بس تیر است پران از کمان

3333

لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوخته

سنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران

3434

آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کرد

رنگ‌ها آمیخت اما نیستش بویی از آن

3535

خوشه‌ها از سست پایی رو نهاده بر زمین

غوره‌اش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان

3636

نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغ

گفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان

3737

سوسنا افسوس می داری زبان کردی برون

یا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان

3838

گفت بی‌گفتن زبان ما بیان حال ماست

گر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران

3939

گفتم ای بید پیاده چون پیاده رسته‌ای

گفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان

4040

رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترش

زانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان

4141

پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمود

بهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان

4242

گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالویی

که رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان

4343

ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی است

چون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان

4444

گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمی

فارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان

4545

نار آبی را همی‌گفت این رخ زردت ز چیست

گفت زان دردانه‌ها کاندر درون داری نهان

4646

گفت چون دانسته‌ای از سر من گفتا بدانک

می نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان

4747

نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نی

وز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان

4848

لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابر

ابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان

4949

خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیر

آب روشن آمد از گردون و کردش امتحان

5050

آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنش

زاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بی‌کران

5151

این خیار و خربزه در راه دور و پای سست

چون پیاده حاج می آیند اندر کاروان

5252

بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجود

بر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان

5353

چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهف

خفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان

5454

در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفت

از کی دید آن زو که دادش آن رسن‌های رسان

5555

این چمن‌ها وین سمن وین میوه‌ها خود رزق ماست

آن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن

5656

آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است

نفرت و بی‌میلی ما هست آن را پاسبان

5757

صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوار

هر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان

5858

هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبی

چون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان

5959

بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهر

پیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان

6060

جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشر

اندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان

6161

باز خرما عکس آن بیرون خوش و باطن قشور

باطن و ظاهر تو چون انجیر باش ای مهربان

6262

جذبه شاخ آب را از بیخ تا بالا کشد

همچنانک جذبه جان را برکشد بی‌نردبان

6363

غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درخت

بادها چون گشن تازی شاخه‌ها چون مادیان

6464

می رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیر

همچو مهمان سرسری می سازد این جا آشیان

6565

صد هزاران غیب می گویند مرغان در ضمیر

کان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان

6666

از سلیمان نامه‌ها آورده‌اند این هدهدان

کو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان

6767

عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیست

ملک لک و الامر لک و الحمد لک یا مستعان

6868

وقت پیله روح آمد قشلق تن را بهل

آخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان

6969

همچو مرغان پاسبانی خویش کن تسبیح گو

چند گاهی خود شود تسبیح تو تسبیح خوان

7070

بس کنم زین باد پیمودن ولیکن چاره نیست

زانک کشتی مجاهد کی رود بی‌بادبان

7171

بادپیمایی بهار آمد حیات عالمی

بادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان

7272

این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن است

یک قراضه‌ست این همه عالم و باطن هست کان

7373

لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هست

نزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان

7474

عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاس

عشق کان بینش آمد ز آفتاب کن فکان

7575

آفتابی کو مجرد آمد از برج حمل

آفتابی بی‌نظیر بی‌قرین خوش قران

7676

آنک لاشرقیه بوده‌ست و لاغربیه

زانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان

7777

آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق را

مهر جان ره یابد آن جا نی ربیع و مهر جان

7878

چونک ما را از زمین و از زمان بیرون برد

از فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان

7979

این زمین و این زمان بیضه‌ست و مرغی کاندر او است

مظلم و اشکسته پر باشد حقیر و مستهان

8080

کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده را

واصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان

8181

بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرم

کفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان

8282

شمس تبریزی دو عالم بود بی‌رویت عقیم

هر یکی ذره کنون از آفتابت توامان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

می پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقان

سوی عنقا می کشاند استخوان عاشقان

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1939

اگلی نظم

مهره‌ای از جان ربودم بی‌دهان و بی‌دهان

گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1941

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آن که فصل گل همی گویند، اینک آمد آن

گل گریبان می درد از خجلت نسرین خزان

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1558

آخر از بار تعلق‌های اسباب جهان

عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2392

بسته‌ام چشم امید از الفت اهل جهان

کرده‌ام پیدا چوگوهر در دل دریا کران

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2394

بعد مردن از غبارم‌ کیست تا یابد نشان

نقش پای موج هم با موج می‌باشد روان

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2395

سخت جانی هرکجا آید به عرض امتحان

مغز ما را چون صدف خواهد برآورد استخوان

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2399

صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان

ای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2400

قبه بر کیوان رساند این کاخ گردون آستان

گو کلاه انداز ازین شادی زمین برآسمان

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 10

آمد آن سرو روان بیرون به پا گیسوکشان

شد مرا مربوط با هر موی او رگ‌های جان

جامی»دیوان اشعار»اشعار پراکنده»شمارهٔ 10

این همایون خانه کامد خانه چشم جهان

روشنایی باد ازو چشم جهان را جاودان

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 20

جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان

در میان جان شیرین سر ما باید نهان

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 381

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور