شاعر: امیرخسرو دهلوی
آن که فصل گل همی گویند، اینک آمد آن
گل گریبان می درد از خجلت نسرین خزان
شکرستانی ست گویی باغ از شکرلبان
نیشکر زاری ست گوی گلشن، از عرعر مدان
این زمان آغاز سبزه ست و لب جو می رویم
کم ز جنت نیست گلشن، غیرت حورا مردان
طاعت ما شاهد و باده ست کز وی زنده ایم
محتسب بگذار تا میرد میان مرتدان
ما کیای زهد اهل فسق را خاک رهیم
چون مغان معتقد در زیر پای موبدان
بستر خاشاک کآسودیم و برخفتیم مست
بهتر از دیبای پر تشویش زرین مرقدان
ما به می خوردن ز بهر گور نگذاریم خشت
چون ز زر دیدیم سنگی قسم عالی گنبدان
هست فرق اندر میان دون و عالی همتی
خانه ای از عود و صندل ساخت این، اودر روان
چون جدایی خواست بود، ای دوست، دامن بر مچین
قدر صحبتها بدان و قدر گیر از بخردان
گر چه جوزاییم یا چون فرقدان هم محرم است
زان که هم جوزا جدا خواهد شدن هم فرقدان
خسروا، چون هیچ عاقل را ندیدی خوش دلی
خوش دل دیوانگان و عاشقان هجر دان
زمین
آخر از بار تعلقهای اسباب جهان
عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2392
بستهام چشم امید از الفت اهل جهان
کردهام پیدا چوگوهر در دل دریا کران
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2394
بعد مردن از غبارم کیست تا یابد نشان
نقش پای موج هم با موج میباشد روان
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2395
سخت جانی هرکجا آید به عرض امتحان
مغز ما را چون صدف خواهد برآورد استخوان
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2399
صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان
ای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2400
آمد آن سرو روان بیرون به پا گیسوکشان
شد مرا مربوط با هر موی او رگهای جان
جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 10
قبه بر کیوان رساند این کاخ گردون آستان
گو کلاه انداز ازین شادی زمین برآسمان
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 10
این همایون خانه کامد خانه چشم جهان
روشنایی باد ازو چشم جهان را جاودان
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 20
جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان
در میان جان شیرین سر ما باید نهان
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 381
خواسته تاراج گشته، سر نهاده بر زیان
لشکرت همواره یافه، چون رمهٔ رفته شبان
رودکیابیات پراکندهشمارهٔ 112
فارسی متن کا ماخذ: گنجور