شاعر: بیدل دهلوی
آخر از بار تعلقهای اسباب جهان
عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان
از خم گردون مهیا شو به ایمای بلا
تیر میباشد اشارتهای ابروی کمان
از تأمل چند باید آبروی شوق ریخت
خامشی تا کی گره در رشتهٔ ساز فغان
زحمت بسیار دارد از عدم گل کردنت
نقب در خارا زنی کز نام خود یابی نشان
گر چنین حیرت عنان جستجوها میکشد
جوهر آیینه میگردد غبار کاروان
گر فروغ دل هوس داری خموشی ساز کن
میشود این شمع را افشاندن دامن زبان
از سواد چشم پی بر معنی دل بردهام
در همین خاک سیه آیینهای دارم گمان
عرض جوهر در غبار خجلتم پوشیده است
این زمانه آیینهام چشمی است در مژگان نهان
همچو آن طفلی که بستانش کند خمیازه سنج
زخم دل از شوق پیکانت نمیبندد دهان
شب به وصل طرهات فکر مسلسل داشتیم
یک سخن چون شانهام نگذشت جز مو بر زبان
مشت خاکِ من نیاز سجدهٔ تسلیم اوست
آب اگر گردم زکوی او نمیگردم روان
رفت بیدل عمرها چون رنگ بر باد امید
غنچه واری هم در این گلشن نبستم آشیان
زمین
آن که فصل گل همی گویند، اینک آمد آن
گل گریبان می درد از خجلت نسرین خزان
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1558
قبه بر کیوان رساند این کاخ گردون آستان
گو کلاه انداز ازین شادی زمین برآسمان
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 10
آمد آن سرو روان بیرون به پا گیسوکشان
شد مرا مربوط با هر موی او رگهای جان
جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 10
این همایون خانه کامد خانه چشم جهان
روشنایی باد ازو چشم جهان را جاودان
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 20
جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان
در میان جان شیرین سر ما باید نهان
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 381
خواسته تاراج گشته، سر نهاده بر زیان
لشکرت همواره یافه، چون رمهٔ رفته شبان
رودکیابیات پراکندهشمارهٔ 112
دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان
گر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1935
ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان
می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1940
مهرهای از جان ربودم بیدهان و بیدهان
گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1941
من ز گوش او بدزدم حلقه دیگر نهان
تا نداند چشم دشمن ور بداند گو بدان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1942
فارسی متن کا ماخذ: گنجور