شاعر: بیدل دهلوی
عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و من
صیقل زنگار این آیینه شد آخر کفن
با اقامت ما نفس سرمایگان بینسبتیم
دامنی دارد غبار صبح در آهن شکن
قید جسمانی گوارا کرد افسون معاش
بهر آب و دانه خلقی در قفس دارد وطن
آن هوس منزل که باغ جنتش نامیدهاند
رنگها چیدهست لیکن در غبار وهم و ظن
هر طرف جام خیالی کجکلاه بیخودیست
گردش چشمی که دارد این فرنگی انجمن
چند باشی انفعال آمادهٔ افراط عیش
خندهٔ سرشار دارد گریه از آب دهن
غافل از تقدیر بر تدبیر میچینی دکان
کارگاه بینیازی نیست جای علم و فن
از عمارت خشت غفلت تا لحد چیدهست خلق
ای ز خود غافل تو هم خشتی براین ویرانه زن
هیچکس از انفعال زندگی آگاه نیست
شمع ازشرم آب میگردد تو زربنکن لگن
آنقدرها رفتن از خویشت نمیخواهد تلاش
شمع را یکگردش رنگست و صد دامن زدن
سعی خاموشی ثبات طبع انشا کردن است
آتش یاقوت میگردد نفس از سوختن
قالب فرسوده زحمت انتظار مرگ نیست
میکند ایجاد سیل از خوبش دیوار کهن
غازه ی حسن ادا آسان نمیآید به دست
فکر خونها می خورد تا رنگ می گیرد سخن
کارگاه انتظار ما تسلی باف بود
پنبهٔ چشم سپید آورد بوی پیرهن
خون پامالی که چون رنگ حنایت دادهاند
آبرو گردد اگر بر جا توانی ریختن
زندگی بیدل جهانی را ز مرگ آگاه کرد
محو بود اندوه رفتن گر نمیبود آمدن
زمین
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 390
سَروَرِ اَهلِ عَمایِم، شمعِ جمعِ انجمن
صاحبِ صاحبقَران، خواجه قوامالدین حَسَن
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 22
عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
تا چهها در می دمد این عشق در سرنای تن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1936
می گزید او آستین را شرمگین در آمدن
بر سر کویی که پوشد جانها حله بدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1943
آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1949
سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن
آستین را می فشاند در اشارت سوی من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1956
روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1959
یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
بر کنار چشمه خفته در میان نسترن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1962
از بدیها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1969
در ستایشهای شمس الدین نباشم مفتتن
تا تو گویی کاین غرض نفی من است از لا و لن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1977
فارسی متن کا ماخذ: گنجور