شاعر: بیدل دهلوی
صفای دل به چراغ بقا دهد روغن
نفس نلغزد از آیینه تا بود روشن
گواه پستی فطرت عروج دعوتهاست
سخن بلند بودتا بلند نیست سخن
به غیر هیچ نمیزاید از خیالاتت
به باد چند شوی چو حباب آبستن
لباس وهم نیرزد به خجلت تغییر
مباش زنده به رنگیکه بایدت مردن
شکست جسم همان فتح باب آگاهیست
گشاد چشم حبابست چاک پیراهن
چه ممکن است نبالد غرور دل زنفس
به موج میدمد از شیشه هم رگ گردن
کراست جرأت رفتار در ادبگه عجز
مگر به رنگ دهد باغبان گردیدن
کمال عرض تجرد ضعیفی است اینجا
به سعی رشته زند موج چشمهٔ سوزن
کجاست نفی و چه اثبات جز فضولی وهم
پری پریست تو مینای خود عبث مشکن
هزار انجم اگر آورد فلک، فلک است
ز بخیه تازه نخواهد شد این لباس کهن
فروغ خانهٔ خورشید اگر نمایان نیست
عبث زدیدهٔ خفاش وامکن روزن
به قسمت ازلیگر دلت شود قانع
بس است لقمهٔبیدرد سرزبان به دهن
به یک دو دم چه تعلق،کدام آزادی
به زبرخاک به صحرا وخانه آتش زن
مقیم الفتکنج دلیم لیک چه سود
که درپی تو ز ما پیش رفته است وطن
به پنبه زاری اگر راه بردهای دریاب
که زیر خاک چه مقدار ریخته است کفن
چو لاله از دل افسرده تا بهکی بیدل
چراغ کشته توان داشت در ته دامن
زمین
نگار من شتر انگیخت رو به حجره من
پذیره شترش رفت جان ز حجره تن
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 3 - فی نعت النبی صلی الله علیه و سلم
بهار و گل طربانگیز گشت و توبهشکن
به شادی رخِ گل بیخ غم ز دل بر کن
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 388
مکن مکن که روا نیست بیگنه کشتن
مرو مرو که چراغی و دیده روشن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2074
توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
توی که خرمن مایی و آفت خرمن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2075
برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2082
اگر سزای لب تو نبود گفته من
برآر سنگ گران و دهان من بشکن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2083
به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
گرفت دست مرا گفت تکری یرلغسن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2085
زهی ز صافی چشم تو چشم جان روشن
نسیم پیش خرام تو بوی پیراهن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6312
سپهر قدرا بر درگهت «نظیری » را
گمان نبود که بیند به کام دل دشمن
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 1 - آغاز
شکست رنگ که بود آبیار این گلشن
به هر چه مینگرم ناله کرده است وطن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2389
فارسی متن کا ماخذ: گنجور