شاعر: بیدل دهلوی
شکست رنگ که بود آبیار این گلشن
به هر چه مینگرم ناله کرده است وطن
به کلبهای که من از درد هجر مینالم
به قدر ذره چکد اشک دیدهٔ روزن
خیال کشت گل و سیر لاله حیف وفاست
ز چشم منتظران هم دمیده است سمن
تپیدن سحر از آفتاب غافل نیست
نفس بر آتش مهر تو میزند دامن
دل شکسته به راه امید بسیار است
ز گرد ماست گر دامنت گرفت شکن
به وحدت من و تو راه شبهه نتوان یافت
منم من و، تویی، تو، نی منی تو و نه تو من
طراوت چمن اعتبار حسن حیاست
چراغ رنگ گل از آب میکند روغن
ز گفتگو ندهی جوهر وقار به باد
به موج میدهد از آب صورت رفتن
به هر طریق همین پاس آبرو دین است
اگر تو محرمی این شیشه را به سنگ مزن
جنون بینفس آرمیدهای داریم
چو زلف سلسلهٔ ماست فارغ از شیون
به آرمیدگی وضع خویش مینازبم
چو آب آینه در جلوه کردهایم وطن
زمانه گو پی سامان من مکش زحمت
چراغ شعلهٔ ما را بس است داغ لگن
کسی مباد هلاک غرور رعنایی
چو شمع بر سر ما تیغ میکشد گردن
جنون اگر نپذیرد به خدمتم بیدل
کمر چو نالهٔ زنجیر بندم از آهن
زمین
نگار من شتر انگیخت رو به حجره من
پذیره شترش رفت جان ز حجره تن
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 3 - فی نعت النبی صلی الله علیه و سلم
بهار و گل طربانگیز گشت و توبهشکن
به شادی رخِ گل بیخ غم ز دل بر کن
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 388
مکن مکن که روا نیست بیگنه کشتن
مرو مرو که چراغی و دیده روشن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2074
توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
توی که خرمن مایی و آفت خرمن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2075
برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2082
اگر سزای لب تو نبود گفته من
برآر سنگ گران و دهان من بشکن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2083
به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
گرفت دست مرا گفت تکری یرلغسن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2085
زهی ز صافی چشم تو چشم جان روشن
نسیم پیش خرام تو بوی پیراهن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6312
سپهر قدرا بر درگهت «نظیری » را
گمان نبود که بیند به کام دل دشمن
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 1 - آغاز
صفای دل به چراغ بقا دهد روغن
نفس نلغزد از آیینه تا بود روشن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2390
فارسی متن کا ماخذ: گنجور