شاعر: جامی
جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان
در میان جان شیرین سر ما باید نهان
کی لطیفان را بود تاب درشتی این همه
از دهان بیرون میاور سوی لب هر دم زبان
تو مرا جانی و تا گرد میان بستی کمر
با تو دارم چون کمر ای نازنین جان در میان
چون رفیقان را نهی خوان با رقیبانم گذار
با تن لاغر که بس باشد سگان را استخوان
شد تنم بر آستانت خاک و بی سامان سرم
چون سری باشد جدا از تن جدا زین آستان
هرکست گوید زهی زو چین در ابرو افکنی
در نمی آرد به زه ابروی تو سر چون کمان
حرز تو از چشم بد جامیست از بهر خدای
چون گشایی پرده از عارض نخست او را بخوان
زمین
آن که فصل گل همی گویند، اینک آمد آن
گل گریبان می درد از خجلت نسرین خزان
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1558
آخر از بار تعلقهای اسباب جهان
عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2392
بستهام چشم امید از الفت اهل جهان
کردهام پیدا چوگوهر در دل دریا کران
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2394
بعد مردن از غبارم کیست تا یابد نشان
نقش پای موج هم با موج میباشد روان
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2395
سخت جانی هرکجا آید به عرض امتحان
مغز ما را چون صدف خواهد برآورد استخوان
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2399
صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان
ای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2400
خواسته تاراج گشته، سر نهاده بر زیان
لشکرت همواره یافه، چون رمهٔ رفته شبان
رودکیابیات پراکندهشمارهٔ 112
دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان
گر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1935
ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان
می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1940
مهرهای از جان ربودم بیدهان و بیدهان
گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1941
فارسی متن کا ماخذ: گنجور