شاعر: جامی
نیست جز رشته جان آن لب باریک و دهان
به شکر خنده گشاید گره از رشته جان
دل همی جست نشانی زمیان تو ولی
جز کمر زان طلبش هیچ نیامد به میان
بهره از میم که ماند به دهانت لب راست
سر برآورده به لب لیسی ازانست زبان
چون زنی غمزه در ابرو مفکن چین که دریغ
تیر چون رفت دگر باز نیاید به کمان
ز استخوانهای سفید است سرکوی توپر
پیش تیر تو ز عشاق همین ماند نشان
نیست از کوی توام دور سر مهر و سپهر
بی سفال سگ تو سیرم ازین کاسه و خوان
پرتو لعل لبت از دل جامی پیداست
باده در شیشه صافی نتوان داشت نهان
زمین
شکر گویم که به توفیق خداوند جهان
بر سر نامه ز توحید نوشتم عنوان
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 6 - اشعار حاوی و قایع تاریخی از قران السعدین (حاوی مجمل کتاب ) مجموع عنوانهای فصول مثنوی و قران السعدین که ضمنا فهرست مندرجات کتاب میباشد نیز بذات خود یک قصیدهٔ مستقل میشود و آنرا در اینجا میریم :
بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان
رندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1994
چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
چه خیالات دگر مست درآید به میان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1996
فارسی متن کا ماخذ: گنجور