صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 141 - در مدح سرهنگ محمدبن فرج نو آبادی

قصیدهٔ شمارهٔ 141 - در مدح سرهنگ محمدبن فرج نو آبادی

شاعر: سنایی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ان

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 10

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

خجسته باد بهاری بهار ارسنجان

بر آن ظریف سخی و جواد و راد و جوان

22

سپهر قدری کز بخت و دولت فلکی

مسخر وی گشتند جمله سرهنگان

33

یگانه‌ای که به پیش خدایگان زمین

نمود مردمی اندر دیار هندستان

44

به شخص گردان داد او سباع را دعوت

به جان اعداء کرد او حسام را مهمان

55

ز بخت شه نه بست این گشادن قنوج

بدین شجاعت شامات بشکنی آسان

66

مثل شنیدم کز نیم مشت ساخته‌اند

هر آن سلاح که از جنس خنجرست و سنان

77

حقیقتست که این مشت کاین حکایت ازوست

نبود و نیست مگر مشت آن ظریف جهان

88

محمد فرج آن سرور نو آبادی

که سروری را صدرست و قایدی را کان

99

ستودهٔ همه کس مهتری جوانمردی

که افتخار زمینست و اختیار زمان

1010

یگانه‌ای که بهر جای کو سخن گوید

حدیث اهل خرد خوار باشد و هذیان

1111

کمال گردد در جاه او همی عاجز

جمال ماند در وی او همی حیران

1212

دو گوش زی سخن او نهاده‌اند نقات

دو چشم در هنر او گشاده‌اند اعیان

1313

سخی کفی که به یک زخم زور بستاند

ز یشک و پنجهٔ شیر نژند و پیل دمان

1414

کند چو سندان در مشت سونش آهن

کند به تیغ چون سونش به زخمها سندان

1515

چو جام یافت ز ساقی املش بوسد دست

چو تیغ کرد برهنه اجلش بوسد ران

1616

ندیده‌ام که کس آورده پشت او به زمین

هزار مرد بیفگند دیده‌ام به عیان

1717

بیامدند به امید جنگ او هر مرد

به پیش شاه و بدین بست با همه پیمان

1818

ز بخت نیک یکی را ربود سر ز بدن

ز مشت خویش دگر را ز تن ربود روان

1919

از آن سپس که همه «نحن غالبون» گفتند

فگند در دلشان «کل من علیها فان»

2020

چگونه وصف شجاعت کنم کسی را من

که نرخ جان شود از زور او همی ارزان

2121

ایاستوده‌تر از هر که در جهان مردست

که از شجاعت تو کرده حاسدت نقصان

2222

نه یوسفی و ترا هست روی چون خورشید

نه موسئی و ترا هست نیزه چون ثعبان

2323

هنر چگونه رسد بی‌کمال تو به کمال

سخن چگونه رسد بی‌بیان تو به بیان

2424

به وقت مردی احوال تیغ را معیار

به گاه رادی اسباب جود را میزان

2525

به تو کنند نو آبادیان همی مفخر

که فخر عالمی ای راد کف خوب کمان

2626

سپهر وارت قدرست و طلعتت خورشید

منیر وارت بدرست و برج تو دکان

2727

هزار دشمن و از تو یکی گذارش مشت

هزار لشکر و از دولتت یکی دوران

2828

شگفت نیست اگر من به مدح تو نرسم

که خاک را نبود قدر گنبد گردان

2929

ایا ندیدم ندم را ثنای تو دارو

ایا معین طرب را سخای تو بستان

3030

اگر نیامد تر شعر من رواست از آنک

نماند آب سخن را چو رانی از پی نان

3131

بگفتم این قدر از مدحت تو با تقصیر

پسنده باشد در شعر نام تو برهان

3232

تو شاعری و به نزد تو شعر من ژاژست

که برد زیره بضاعت به معدن کرمان

3333

ولیکن ارچه بود بحر ژرف معدن آب

ببارد آخر هم گه گهی برو باران

3434

همه دعای من آنست بر تو ای سرهنگ

که ای خدای مر او را به کامها برسان

3535

همیشه تا نبود جای در بجر دریا

همیشه تا نبود جان زر به جز در کان

3636

بقات خواهم در دولت و سعادت و عز

عدو و حاسد تو در غم دل و احزان

3737

به عمر خویش چنان کن که خواهمت گفتن

به جاه خویش چنان کن که دانی از ارکان

3838

چو ابر و بحر ببخش و چو ماه و مهر بتاب

چو چرخ و شیر بگرد و چو سنگ و کوه بمان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمان

زان که روحانی رود بر آسمان از آستان

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 140

اگلی نظم

تا کی از یاران وصیت تخت و افسر داشتن

وز برای لقمه‌ای نان دست بر سر داشتن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 142

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان

که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2072

چهار روز ببودم به پیش تو مهمان

سه روز دیگر خواهم بدن یقین می‌دان

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2078

نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان

مرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2081

به نیکی و بدی آوازه در بسیط جهان

سه کس برند رسول و غریب و بازرگان

سعدی»مواعظ»مفردات»شمارهٔ 59

تمام گشت و مزین شد این خجسته مکان

به فضل و منت پروردگار عالمیان

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 44 - در مدح شمس‌الدین حسین علکانی

شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان

اگر تو باز برآری حدیث من به دهان

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 45 - در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان

تو را که گفت که برقع برافکن ای فتان

که ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 46 - مطلع دوم

عاقل چون خلاف اندر میان آمد بجهد و چو صلح بیند لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است و اینجا حلاوت در میان.

مقامر را سه شش می‌باید، ولیکن سه یک می‌آید.

سعدی»گلستان»باب هشتم در آداب صحبت»حکمت شمارهٔ 99

هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان

که مست بودم از آن می که جام اوست جهان

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 18 - ایضاله

اگر به مدت جاوید ذره‌های جهان

سخن‌سرای شوندی به صدر هزار زبان

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 24

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور