صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 24

قصیدهٔ شمارهٔ 24

شاعر: عطار

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ان

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 10

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

اگر به مدت جاوید ذره‌های جهان

سخن‌سرای شوندی به صدر هزار زبان

2

صفات ذات جهان‌آفرین دهندی شرح

ز صد هزار یکی در نیایدی به بیان

3

سخن عرض بود اندر عرض کجا گنجد

منزهی که برون است از زمان و مکان

4

خدای پاک قدیم ازل که در ره او

به چشم عقل کم از ذره است هر دو جهان

5

اگر بود دو جهان و اگر نه ملکت او

به قدر یک سر سوزن نیاورد نقصان

6

چنان به ذات خود از هر دو کون مستغنی است

که هست هستی خلقش چو نیستی یکسان

7

اگر شود همه عالم ز کافران تاریک

نگیرد آینهٔ کبریاش گردی از آن

8

به جنب او دو جهان قطره‌ای است از دریا

چه کم شود چه زیادت ز قطرهٔ باران

9

بدان که چشمهٔ حیوان نیافت اسکندر

تغیری نپذیرفت چشمهٔ حیوان

10

زهی کمال خدایی که صد هزار عقول

ز فهم کردن او مانده‌اند سرگردان

11

مقدری که هزاران هزار خلق عجب

پدید کرد ز آمیزش چهار ارکان

12

بر آورید ز دودی کبود در شش روز

بکرد چار گهر هفت قبهٔ گردان

13

ز چوب خشک به صنعت‌گری برون آورد

هزار گونه گل تازه روی در بستان

14

هزار نقش عجایب نگاشت بر هر برگ

که گشت چهرهٔ هر برگ چون نگارستان

15

ز روی برگ تماشای خرد برگ کنید

که خرده کاری قدرت همی کند یزدان

16

نمود قدرت او دشمن سیه‌دل را

میان مغز سر از نیش نیم پشه سنان

17

حبیب حضرت خود را کشید بر در غار

ز پرده‌ای که تند عنکبوت شادروان

18

ز کرم پیله که ابروی و چشم از اطلس داشت

هزار اطلس و اکسون ز پرده کرد عیان

19

به نحل وحی فرستاد تا پدید آورد

شراب مختلف الوان شفای هر انسان

20

هزار نافه مشکین نمود در یک‌دم

ز خون سوختهٔ آهوان ترکستان

21

به زیر پرده سیه جامهٔ خلیفه نشاند

که هست مدرک اشکال و مبصر الوان

22

ز راست و چپ دو صدف راست کرد از پی سمع

که پر جواهر معنی شود ز لحن لسان

23

به دست قدرت خود نافهٔ مشام گشاد

که تا ز سوی یمن بشنود دم رحمان

24

ز صنع خود پس سی و دو دانه مروارید

فراخت تیغ زبان در میان درج دهان

25

حواس را شفعی داد سوی محسوسات

وزین حواس که گفتم رهی گشاد به جان

26

که تا به واسطهٔ حس ز اهل معنی گشت

به قدر مرتبهٔ خویش جان معنی دان

27

هزار سال اگر فکر می‌کنی در حس

حقیقتش نشناسی به حجت و برهان

28

به عقل ریزهٔ خود چون به کنه حس نرسی

به کنه جان نتوانی رسید پس آسان

29

چو کنه جان نشناسی تو و حقیقت حس

مکن به کنه خداوند دعوی عرفان

30

اگر تو در ره کنه خدای از سر عقل

به وجه راست تفکر کنی هزار قران

31

به عاقبت ز سر عاجزی و حیرانی

برآیی از دل و جان و فروشوی حیران

32

چو زهره نیست تو را گرد ذات او گشتن

ز ذات در گذر و گرد صنع کن جولان

33

هلاک خویش مجوی و به گرد ذات مگرد

که وادیی است که آن را پدید نیست کران

34

چگونه عقل تو یارد به گرد ذاتی گشت

که هست نه فلکش حلقهٔ در ایوان

35

بدان که عقل تو یک قطره است و قطرهٔ آب

چگونه فهم کند کنه بحر بی‌پایان

36

بسا کسا که ز عالم نشان او گم شد

میان خاک بریخت و ازو نیافت نشان

37

برو گزاف مگو چون به کنه او نرسی

که هرچه عقل تو اندیشه کرد نیست چنان

38

ببین که چند هزاران فرشته‌اند مدام

بمانده بر درش انگشت عجز بر دندان

39

فرشتگان چو به کنه خدای می‌نرسند

سرشتگان گل و آب کی رسند بدان

40

کمال عزت او بین و دم مزن زنهار

که خامشی است درین درد جمله را درمان

41

مکن قیاس و بیندیش و هوش‌دار و بدانک

عظیم بار خدایی است خالق کیهان

42

مهیمنا صمدا خاتم‌النبیین گفت

که هست دنیا بر اهل دین من زندان

43

کسی که در بن زندان هزار بار بسوخت

مکن به آتش دوزخ دگر رهش سوزان

44

از آن سبب که چنان اقتضا کند در عقل

که هر که جست ز زندان برست جاویدان

45

مرا چو در بن زندان نکو نداشته‌اند

به بوستان بهشتم به خوش‌دلی برسان

46

از آن شراب که در جام مخلصان ریزی

به جان پاک محمد که قطره‌ای بچشان

47

تو میزبان بهشتی و من رسیده ز راه

فرو مبند در خلد کامدم مهمان

48

ز تف هیبت تو آتش از دلم برخاست

به آب مغفرتت آتش دلم بنشان

49

بسی ز بی خبری جرم کردم و گفتم

که تو ببخشم ای ناگزیر و بگذر از آن

50

امید بنده وفا کن به حق احسانت

که کس نماند که نومید ماند از آن احسان

51

چنان ز بار گنه گردنم گرانبار است

که این سبکدل بیچاره رایگانست گران

52

اگر چنان است که کاریت راست خواهد شد

به قهر کردن ما جمله حکم توست روان

53

زیان خلق مخواه و به فضل خویش ببخش

چون نیست ملک تو را از گناه خلق زیان

54

منم دلی و چه دل نیم قطره خون و آن نیز

چنان که نیست برو اعتماد نیم زمان

55

چه خیزد از دل پر خون من که هر ساعت

برآورد ز تمنای خود دو صد طوفان

56

دلی ز دست در افتاده در هزار هوس

اسیر مانده در تخته‌بند صد خذلان

57

لباس کرده کبود از سفید کاری خویش

سیاه کرده سفیدی او همه دیوان

58

مذبذبی شده اندر میان خلق مدام

نه در عبادت خود ثابت و نه در عصیان

59

مقدسا گنهی کان تو دانی از عطار

به زیر پرده ستاریش بدار نهان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آتش تر می‌دمد از طبع چون آب ترم

در معنی می‌چکد از لفظ معنی‌پرورم

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 23

اگلی نظم

ای هم‌نفسان تا اجل آمد به سر من

از پای درافتادم و خون شد جگر من

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 25

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان

که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2072

چهار روز ببودم به پیش تو مهمان

سه روز دیگر خواهم بدن یقین می‌دان

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2078

نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان

مرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2081

به نیکی و بدی آوازه در بسیط جهان

سه کس برند رسول و غریب و بازرگان

سعدی»مواعظ»مفردات»شمارهٔ 59

تمام گشت و مزین شد این خجسته مکان

به فضل و منت پروردگار عالمیان

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 44 - در مدح شمس‌الدین حسین علکانی

شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان

اگر تو باز برآری حدیث من به دهان

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 45 - در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان

تو را که گفت که برقع برافکن ای فتان

که ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 46 - مطلع دوم

عاقل چون خلاف اندر میان آمد بجهد و چو صلح بیند لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است و اینجا حلاوت در میان.

مقامر را سه شش می‌باید، ولیکن سه یک می‌آید.

سعدی»گلستان»باب هشتم در آداب صحبت»حکمت شمارهٔ 99

خجسته باد بهاری بهار ارسنجان

بر آن ظریف سخی و جواد و راد و جوان

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 141 - در مدح سرهنگ محمدبن فرج نو آبادی

هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان

که مست بودم از آن می که جام اوست جهان

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 18 - ایضاله

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور