صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 25

قصیدهٔ شمارهٔ 25

شاعر: عطار

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: رمن

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

ای هم‌نفسان تا اجل آمد به سر من

از پای درافتادم و خون شد جگر من

2

رفتم نه چنان کامدنم روی بود نیز

نه هست امیدم که کس آید به بر من

3

آخر به سر خاک من آیید زمانی

وز خاک بپرسید نشان و خبر من

4

گر خاک زمین جمله به غربال ببیزند

چه سود که یک ذره نیابند اثر من

5

من دانم و من حال خود اندر لحد تنگ

جز من که بداند که چه آمد به سر من

6

بسیار ز من دردسر و رنج کشیدند

رستند کنون از من و از دردسر من

7

غمهای دلم بر که شمارم که نیاید

تا روز شمار این همه غم در شمر من

8

من دست تهی با دل پر درد برفتم

بردند به تاراج همه سیم و زر من

9

در ناز بسی شام و سحر خوردم و خفتم

نه شام پدید است کنون نه سحر من

10

از خواب و خور خویش چه گویم که نمانده است

جز حسرت و تشویر ز خواب و ز خور من

11

بسیار بکوشیدم و هم هیچ نکردم

چون هیچ نکردم چه کند کس هنر من

12

غافل منشینید چنین زانکه یکی روز

بر بندد اجل نیز شما را کمر من

13

جان در حذر افتاد ولی وقت شد آمد

جانم شد و بی‌فایده آمد حذر من

14

بر من همه درها چو فرو بست اجل سخت

تا روز قیامت که در آید ز در من

15

در بادیه ماندیم کنون تا به قیامت

بی‌مرکب و بی‌زاد دریغا سفر من

16

از بس که خطر هست درین راه مرا پیش

دم می‌نتوان زد ز ره پرخطر من

17

دی تازه تذروی به دم اندر چمن لطف

امروز فرو ریخت همه بال و پر من

18

دی در مقر جاه به صد ناز نشسته

تابوت شد امروز مقام و مقر من

19

از خون کفنم تر شد و از خاک تنم خشک

این است کنون زیر زمین خشک و تر من

20

من زیر لحد خفته و می باز نه استد

باران دریغا همه شب از زبر من

21

بر باد هوا نوحهٔ من می‌کند آغاز

هر خاک که شد زیر قدم پی سپر من

22

هرگاه که در ماتم و در نوحه گراید

ماتم‌زده باید که بود نوحه گر من

23

خواهم که درین واقعه از بس که بگریند

پر گل شود از اشک همه رهگذر من

24

دردا و دریغا که درین درد ندارند

یک ذره خبر از من و از خیر و شر من

25

دردا و دریغا که بسی ماحضرم بود

امروز دریغ است همه ماحضر من

26

دردا و دریغا که ندانم که کجا شد

آن دیدهٔ بینا و دل راه بر من

27

دردا و دریغا که ز آهنگ فروماند

در پرده شد آواز خوش پرده‌در من

28

دردا و دریغا که چو در شست فتادم

از درج صدف ریخته شد سی گهر من

29

دردا و دریغا که فرو ریخت به صد درد

همچو گل سرخ آن لب همچون شکر من

30

دردا و دریغا که مرا خار نهادند

تا شد چو گل زرد رخ چون قمر من

31

دردا و دریغا که به یک باد جهان‌سوز

در خاک لحد ریخت همه برگ و بر من

32

دردا و دریغا که ستردند به یک بار

از دفتر عمر آیت عقل و بصر من

33

دردا و دریغا که هم از خشک و تر ایام

بر خاک فرو ریخت همه خشک و تر من

34

عطار دلی دارد و آن نیز به خون غرق

تا کی نگرد در دل من دادگر من

35

گر حق به دلم یک نظر لطف رساند

حقا که نیاید دو جهان در نظر من

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

اگر به مدت جاوید ذره‌های جهان

سخن‌سرای شوندی به صدر هزار زبان

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 24

اگلی نظم

ای روی درکشیده به بازار آمده

خلقی بدین طلسم گرفتار آمده

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 26

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

تمثال فنایم چه نشان‌؟ کو اثر من

خودبین نتوان یافتن آیینه‌گر من

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2516

زین شکر که تا کوی تو شد راهبر من

چون آبله در پای من افتاد سرمن

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2518

لب تشنگی حرص ندارد جگر من

خشک از قدح شیر برآید شکر من

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6430

بیم است که صد آه برآرم ز جگر من

تا بی تو چرا می‌برم این عمر به سر من

عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 659

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور