شاعر: بیدل دهلوی
تمثال فنایم چه نشان؟ کو اثر من
خودبین نتوان یافتن آیینهگر من
گمکرده اثر چون نفس باز پسینم
کو هوش که از آینه پرسد خبر من
جمعیت شبنم گره بال هوایی ست
تدبیر اقامت چه کند با سفر من
در نسخهٔ تجرید تعلق چه حدیث است
چون نقطه اثر باخته زیر و زبر من
من آینه پردازم و دل شعبده انگیز
ترسم که مرا جلوه دهد در نظر من
چون ابر ز بس منفعل نشو و نمایم
پرواز عرق میشود از سعی پر من
زین سعی که جز لغزش پا هیچ ندارم
تا چند چو اشک ابله بندد کمر من
هر جا تپشم محو شد از خویش نهانم
شب در نفس سوخته دارد سحر من
تا بر الم بیکسیام ناله نخندد
از سرمه توان سایه فکندن به سر من
عریان تنیی هست درین معرکه بیدل
این جامه که تنگی ننماید بهبر من
زمین
لب تشنگی حرص ندارد جگر من
خشک از قدح شیر برآید شکر من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6430
بیم است که صد آه برآرم ز جگر من
تا بی تو چرا میبرم این عمر به سر من
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 659
ای همنفسان تا اجل آمد به سر من
از پای درافتادم و خون شد جگر من
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 25
زین شکر که تا کوی تو شد راهبر من
چون آبله در پای من افتاد سرمن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2518
فارسی متن کا ماخذ: گنجور