شاعر: صائب
لب تشنگی حرص ندارد جگر من
خشک از قدح شیر برآید شکر من
در مشرب جان سختی من رطل گران است
هر سنگ که از حادثه آید به سر من
از مشرق مغرب گل خورشید برآمد
در خواب بهارست نسیم سحر من
چون ریگ روان منزل من پا به رکاب است
هر سست عنانی نشود همسفر من
در خانه و صحراست به لطف تو امیدم
ای خانه نگهدار من و همسفر من
زان زخم نمایان که ز تیغ تو ربودم
افتاد خیابان بهشت از نظر من
در حسرت یک مصرع پرواز بلندست
مجموعه برهم زده بال و پر من
مکتوب وفا در بغلم زنگ برآورد
در بیضه عنقاست مگر نامه بر من؟
صائب منم امروز که در نه صدف چرخ
پیدا نتوان کرد کسی هم گهر من
زمین
تمثال فنایم چه نشان؟ کو اثر من
خودبین نتوان یافتن آیینهگر من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2516
زین شکر که تا کوی تو شد راهبر من
چون آبله در پای من افتاد سرمن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2518
بیم است که صد آه برآرم ز جگر من
تا بی تو چرا میبرم این عمر به سر من
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 659
ای همنفسان تا اجل آمد به سر من
از پای درافتادم و خون شد جگر من
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 25
فارسی متن کا ماخذ: گنجور