صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 142

قصیدهٔ شمارهٔ 142

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: رداشتن

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 1

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

تا کی از یاران وصیت تخت و افسر داشتن

وز برای لقمه‌ای نان دست بر سر داشتن

2

تا تو بیمار هوای نفس باشی مر ترا

بایدت بر خاک خواری خفت و بستر داشتن

3

گر ترا بر کشور جان پادشاهی آرزوست

پیش آزت زشت باشد دست و دل بر داشتن

4

ور ره دین و شریعت ناگزیران بایدت

چون رسن گرمی چه داری سر به چنبر داشتن

5

کفر باشد از طمع پیش در هر منعمی

قامت آزادگی چون حلقه بر در داشتن

6

سیم و زر را خوار داری پیش تو آسان بود

پیش ایزد روز محشر کار چون زر داشتن

7

خار را در راه دین همرنگ گل فرسود نست

در حقیقت خاک را هم بوی عنبر داشتن

8

راستی در راه توحید این دو شرطست ای عجب

چشم صورت کور و گوش مادگی کر داشتن

9

آدمی اصلی بود با احتیاط و اصطفا

هر چه از ابلیس معروفست منکر داشتن

10

بگذر از رنگ طبیعت دست در تحقیق زن

ننگ باشد با پدر نسبت به مادر داشتن

11

هر که دارد آشنایی با همه کروبیان

تخت همت باید از عیوق برتر داشتن

12

زیر پای حرص دنیا چون دلت فرسوده شد

دلبر همت چه سود آنگاه در بر داشتن

13

قوت اسلام و دین بود اقتضای ایزدی

ذوالفقار احمد اندر دست حیدر داشتن

14

شرط باشد دین به حرمت داشتن در حکم شرع

چون عروس بکر را با زر و زیور داشتن

15

دوزخست انباشتن در ملت فردوسیان

تشنه لب را در کنار حوض کوثر داشتن

16

هر که او از موکب صورت پرستان شد برون

بایدش طبل ملامت از قفا برداشتن

17

و آنکه را اندیشهٔ عقلی بود گوید طبیب

باید این را از غذا جستن نکوتر داشتن

18

خود ندانی گر نبودی جان نبودی تن نکو

بی‌سواری خود چه باید اسب و افسر داشتن

19

گر نتابد سوی کان خورشید تابان بر فلک

تیغ هندی از کجا آورد گوهر داشتن

20

ناجوانمردی و بددینی بود کز ناکسی

در مزاج این جان صافی را مکدر داشتن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خجسته باد بهاری بهار ارسنجان

بر آن ظریف سخی و جواد و راد و جوان

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 141 - در مدح سرهنگ محمدبن فرج نو آبادی

اگلی نظم

کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن

جان نگین مهر مهر شاخ بی‌بر داشتن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 143 - در پاسخ پرسش سلطان سنجر دربارهٔ مذهب

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن

جان نگین مهر مهر شاخ بی‌بر داشتن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 143 - در پاسخ پرسش سلطان سنجر دربارهٔ مذهب

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور