صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 105 - در مدح امام زکی‌الدین بن حمزهٔ بلخی و نکوهش خواجه اسعد هروی

قصیدهٔ شمارهٔ 105 - در مدح امام زکی‌الدین بن حمزهٔ بلخی و نکوهش خواجه اسعد هروی

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: م

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 6

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

دوش چون صبح بر کشید علم

شد جهان از نسیم او خرم

22

روشنی آمد از عدم به وجود

تیرگی از وجود شد به عدم

33

شب دیجور شد ز روز جدا

زان که بد صبح در میانه حکم

44

چو دو خصم قوی که در پیکار

صلح‌جویان جدا شوند از هم

55

باد صبح آمد از سواد عراق

عالمی را سپرده زیر قدم

66

گفتم: ای سایق سفینهٔ نوح

گفتم: ای قاید طلیعهٔ جم

77

چه خبر داری از امام رییس

چه اثر داری از امام حرم

88

گفت: «ارجو» که زود بینی زود

که ملک جل ذکره به کرم

99

هر دو را با مراد دولت و عز

هر دو را با سپاه و خیل و حشم

1010

برساند به بلخ و حضرت بلخ

گردد از فرشان چو باغ ارم

1111

لهو بینی گرفته جان حزن

داد بینی شکسته پشت ستم

1212

نارسیده به کام خویش عدو

برسیده به کام خویش امم

1313

کار دنیا و دین امام رییس

به قلم راست کرده همچو قلم

1414

معتمد خواجهٔ زکی حمزه

کرده بدخواه را ز گیتی کم

1515

علم کین انتقام ورا

نصرت و فتح بر طراز علم

1616

دست عدل خدای عزوجل

زده بر ظالمان به عجز رقم

1717

همه سر کوفته چو مار وز بیم

زیر خسها خزان به شکم

1818

خزبر اندامشان چو خار و خسک

نوش در کامشان چو حنظل و سم

1919

شب بدخواه و بدسگالش را

نزند نیز صبح صادق دم

2020

آتش زرق بیش نفروزد

که ز دریا کشید سوخته نم

2121

آنکه پوشیده بود پیش از وقف

دق مصر و عمامهٔ معلم

2222

خورد اکنون دوال زجر و نکال

پوشد اکنون لباس حسرت و غم

2323

گرگ پیر آمده به دام و به روی

تیغ کین آخته شبان غنم

2424

بود چو ترک و دیلم اندر ظلم

بر همه خلق مبرم و مبرم

2525

از پی مال وقف کردهٔ ملک

ترک به روی موکل و دیلم

2626

از پی هر درم که برد از وقف

یا ستد از کسان به بیع سلم

2727

بر سر گل خورد یکی خایسک

چون به هنگام مهر میخ درم

2828

کیست از جملهٔ صغار و کبار

از همه گوهر بنی آدم

2929

که ندیده ازو سعایت و غمز

یا نخوردست ازو عنا و الم

3030

گر نداری تو این سخن باور

باز گوید ترا محمد جم

3131

پسران را ز غمز او پوشید

صاحبی و دبیقی و ملحم

3232

صورت غمز شد سعایت او

زد به هر خانه‌ای یکی ماتم

3333

تن اشرف ازو هین بلا

دل سادات ازو حزین و دژم

3434

آن کسان را که مدح گفت خدا

او همی گوید آشکارا ذم

3535

بیشتر زین چه کرد با سادات

شمر یا هند زاده یا ملجم

3636

دل و بازو و تیغش ار بودی

برشدستی به برترین سلم

3737

هر کسی را به موجبی باری

می نشاند به گوشه‌ای مغتم

3838

من یکی شاعر و دخیل و غریب

راه عزلت گزیده در عالم

3939

نه مرا غمخواری چو جد و پدر

نه مرا مونسی چو خال و چو عم

4040

نه ازو نز حسین و اسعد و زید

گردن من به زیر بار نعم

4141

کرد بر من به قول مشتی رند

روز رخشنده چون شب مظلم

4242

راندم از بلخ تا براندم من

زین تحسر ز دیده وادی یم

4343

آن گنه را جز این ندانم جرم

چون چنان گشت بند من محکم

4444

که یکی روز من نشسته بدم

متفکر به گوشه ای ملزم

4545

رندی آمد ز اسعدش بر من

بود آن رند مرد را ز خدم

4646

که امام اسعدت همی خواند

چند باشی معطل و مبهم

4747

رفت او پیش و من شدم ز پسش

در یکی کوچهٔ خم اندر خم

4848

دیدم آنجا نشسته اسعد را

بامی و بانگ زیر و نالهٔ بم

4949

بود با او نشسته قصابی

کودکی چون یکی بدیع صنم

5050

هر دو مست از نبید سوسن بوی

برو عارض چو سوسن و چو پرم

5151

هر دو کردند عرضه بر من می

گفتم از شرم هر دو را که نعم

5252

یک دو سه‌یکی ز شرم خوردم و خفت

به یکی گوشه‌ای ندیم ندم

5353

هر دو خفتند مست و در راندند

پیش من مست‌وار خر بکرم

5454

ژرف کردم نگه که زیرین کیست

دست و انگشت کیست با خاتم

5555

دیدم آن ... کودک قصاب

بر زبر همچو قبهٔ اعظم

5656

یا یکی خیمه‌ای ز دیبهٔ سرخ

... قصاب چون ستون خیم

5757

گاه بیرون کشید همچو زریر

گاه اندر سپوخت چون عندم

5858

گفتم: احسنت ای امام که نیست

چون تو اندر همه دیار عجم

5959

گفت: مفزای ای سنایی هیچ

که تو هستی به نزد ما محرم

6060

غزلی گوی حسب ما که بود

این دل ریش هر دو را مرهم

6161

غزلی حسب حالشان گفتم

صلتی یافتم نه بس معظم

6262

خویشتن را جز این ندانم جرم

ور جز اینست باد ما ابکم

6363

بارکی چند نیز شیخک را

دیده‌ام من به کنجها برکم

6464

گاه گنگی درشت از پس پشت

گاه با ساده‌ای نشسته بهم

6565

گر بپرسند این ز من روزی

بخورم صدهزار بار قسم

6666

خواجه اوحد زمان ز کی حمزه

ای بلند اختر و بلند همم

6767

حال من شرح ده چو قصهٔ خویش

پیش آن صدر مکرم مکرم

6868

سید عالم و امام رییس

آن بهین طلعت و بزرگ شیم

6969

نبوی جوهری که عرض ورا

کس نداند به جز خدای قیم

7070

عاجز اندر فصاحت و خطش

روز دیدار شاعر مفخم

7171

خاک غزنین و بلخ و نیشابور

وز در روم تا حد جیلم

7272

به قلم چند گونه سحر حلال

می‌نماید چو در ادب اسلم

7373

نکتهٔ اصمعی و جاحظ و قیس

هست در پیش لفظ او اخرم

7474

بوالمعالی که همت عالیش

برگذشت از حدوث همچو قدم

7575

قابل فیض و لطف و فضل الاه

وز همه فاضلان هم او اعلم

7676

خاک صدرش نظیف چون کعبه

آب قدرش لطیف چون زمزم

7777

حکم و فرمانش چون صباح و مسا

روز و شب را دهد ضیاء و ظلم

7878

خیل خیر از خیال طلعت اوست

چون سخن را گذر ز حقهٔ فم

7979

باز گردم کنون به قصهٔ خویش

چند باشد ز مضمر و مدغم

8080

ای به بخشش هزار چون حاتم

ای به کوشش هزار چون رستم

8181

مپسند اینکه آن لعین خبیث

بجهاند کمیت چون ادهم

8282

تو پسندی فسان خاطر من

زو شو چون فسانهٔ شولم

8383

بر سر من گماشت رندی چند

همچو او ناکس و ذمیم شیم

8484

نشنودند هر چه من گفتم

علم نحو و عروض و شعر و حکم

8585

از همه مال و منصب دنیا

بر تن و من نه رنگ بود نه شم

8686

زان که از جامهٔ کسان بودم

مانده چون حرف معرب و معجم

8787

جامه‌ها بستدند و گفتندم

نیز ستار کن برین سر ضم

8888

گر تو هستی به پاکی عیسی

نیست دستار ریشهٔ مریم

8989

من ز بلخ آنچنان شدم به سرخس

با بلا و عنا و حسرت و هم

9090

که گنهکار یونس‌بن متی

به سوی نینوا به ساحل یم

9191

تا فزونست باز از صعوه

تا پدیدست روبه از ضیغم

9292

باد عاجز چو صعوه و روباه

آن خبیث از شباب تا بهرم

9393

آنکه بدخواه او همیشه براو

چیره چون باز باد و شیر اجم

9494

دوستانش حریق در دوزخ

نیکخواهش غریق در قلزم

9595

... خر در ... زن پدرش

گرچه زینهم نباید او را غم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مرحبا ای رایت تحقیق رایت را حشم

رای تو باشد حشم توفیق به فرزاد علم

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 104 - در نعت رسول اکرم

اگلی نظم

کجایی ای همه هوشت به سوی طبل و علم

چرا نباری بر رخ ز دیده آب ندم

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 106 - در موعظه و نصیحت ابنای زمان

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

بینمت ای خرد به کار تو گم

کارگه چرخ و کارگر انجم

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 2

ای ز روی تو ماه چارده کم

قیمت یوسف از تو هفده درم

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 583

گرچه هست آفتابِ رحمتِ حق

شاملِ ذرّه ذرّۀ عالَم

جامی»رسالهٔ اربعین»(9) لُعِنَ عَبْدُ الدِّینَارِ، وَلُعِنَ عَبْدُ الدِّرْهَمِ. (جامع الترمذی)

از تو خالی نگارخانهٔ جم

فرش دیبا فگنده بر بجکم

رودکی»مثنوی‌ها»ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف»پاره 17

سلطان عشق خواست که خیمه بصحرا زند، در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشید.

چتر برداشت و برکشید علم

عراقی»لمعات»لمعۀ دوم

محب و محبوب را یک دایره فرض کن که آن را خطی بدو نیم کند بر شکل دو کمان ظاهر گردد، اگر آن خط که می‌نماید که هست و نیست، وقت منازله از میان محو شود، دایره چنانکه هست یکی نماید، سر قاب قوسین پیدا آید.

می‌نماید که هست، نیست جهان

عراقی»لمعات»لمعۀ چهاردهم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور