شاعر: جامی
گرچه هست آفتابِ رحمتِ حق
شاملِ ذرّه ذرّۀ عالَم
باد از آن دور بندۀ دینار
باد از آن دور بندۀ درهم
زمین
از تو خالی نگارخانهٔ جم
فرش دیبا فگنده بر بجکم
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیفپاره 17
دوش چون صبح بر کشید علم
شد جهان از نسیم او خرم
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 105 - در مدح امام زکیالدین بن حمزهٔ بلخی و نکوهش خواجه اسعد هروی
سلطان عشق خواست که خیمه بصحرا زند، در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشید.
چتر برداشت و برکشید علم
عراقیلمعاتلمعۀ دوم
محب و محبوب را یک دایره فرض کن که آن را خطی بدو نیم کند بر شکل دو کمان ظاهر گردد، اگر آن خط که مینماید که هست و نیست، وقت منازله از میان محو شود، دایره چنانکه هست یکی نماید، سر قاب قوسین پیدا آید.
مینماید که هست، نیست جهان
عراقیلمعاتلمعۀ چهاردهم
بینمت ای خرد به کار تو گم
کارگه چرخ و کارگر انجم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2
ای ز روی تو ماه چارده کم
قیمت یوسف از تو هفده درم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 583
فارسی متن کا ماخذ: گنجور