شاعر: عراقی
سلطان عشق خواست که خیمه بصحرا زند، در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشید.
چتر برداشت و برکشید علم
تا بهم بر زند وجودو عدم
بیقراری عشق شورانگیز
شر و شوری فکند در عالم
آن دم که ز هر دو کون آثار نبود
بر لوح وجود نقش اغیار نبود
معشوقه و عشق تابهم میبودیم
در گوشه خلوتی که دیار نبود
پرده حسن او چو پیدا شد
عالم اندر نفس هویدا شد
وام کرد از جمال او نظری
حسن رویش بدید وشیدا شد
عاریت بستد از لبش شکری
ذوق آن چون بیافت گویا شد
ای ساقی از آن می که دل و دین من است
پر کن قدحی که جان شیرین من است
گر هست شراب خوردن آئین کسی
معشوق بجام خوردن آئین من است
از صفای می و لطافت جام
در هم آمیخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نیست گوئی می
یا مدام است و نیست گوئی جام
تا هوا رنگ آفتاب گرفت
رخت بر داشت از میانه ظلام
روز و شب با هم آشتی کردند
کار عالم از آن گرفت نظام
معشوق و عشق و عاشق هرسه یک است اینجا
چون وصل در نگنجد هجران چه کار دارد؟
فروغ آن جمال عین عاشق راکه عالمش نام نهی نوری داد، تا بدان نور آن جمال بدید، چه او را جز بدونتوان دید که: لا تحمل عطا یاهم الا مطایاهم. عاشق چون لذت شهود یافت، ذوق وجود بخشید، زمزمه قول «کن» بشنید، رقص کنان بر در میخانه عشق دوید و میگفت: رباعیة.
ساقی بیک لحظه چندان شراب هستی در جام نیستی ریخت که:
صبح ظهور نفس زده، آفتاب عنایت بتافت، نسیم سعادت بوزید، دریای جود در جنبش آمد. سحاب فیض چندان باران: ثمر ش علیهم من نوره، بر زمین استعداد بارید که: واشرقت الارض بنور ربها، عاشق سیراب آب حیات شد، از خواب عدم برخاست،قبای وجود درپوشید، کلاه شهود بر سر نهاد، کمر شوق بر میان بست، قدم در راه طلب نهاد و از علم بعین آمد و از گوش بآغوش، نخست دیده بگشاد و نظرش بر جمال معشوق آمد، گفت: ما رأیت شیئا الاورأیت الله فیه. نظر در خود کرد همگی خود او را یافت، گفت: فلم انظر بعینی غیر عینی.
عجب کاری! من چون همه معشوق شدم عاشق کیست؟
اینجا عاشق عین معشوق آمد، چه او را از خود بودی نبود تا عاشق تواندبود؛ او هنوز: کمالم یکن؛ در عدم برقرار خود است و معشوق: کمالم یزل، در قدم برقرار خود، و هو الآن کما علیه کان.
زمین
بینمت ای خرد به کار تو گم
کارگه چرخ و کارگر انجم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2
ای ز روی تو ماه چارده کم
قیمت یوسف از تو هفده درم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 583
گرچه هست آفتابِ رحمتِ حق
شاملِ ذرّه ذرّۀ عالَم
جامیرسالهٔ اربعین(9) لُعِنَ عَبْدُ الدِّینَارِ، وَلُعِنَ عَبْدُ الدِّرْهَمِ. (جامع الترمذی)
از تو خالی نگارخانهٔ جم
فرش دیبا فگنده بر بجکم
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیفپاره 17
دوش چون صبح بر کشید علم
شد جهان از نسیم او خرم
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 105 - در مدح امام زکیالدین بن حمزهٔ بلخی و نکوهش خواجه اسعد هروی
محب و محبوب را یک دایره فرض کن که آن را خطی بدو نیم کند بر شکل دو کمان ظاهر گردد، اگر آن خط که مینماید که هست و نیست، وقت منازله از میان محو شود، دایره چنانکه هست یکی نماید، سر قاب قوسین پیدا آید.
مینماید که هست، نیست جهان
عراقیلمعاتلمعۀ چهاردهم
فارسی متن کا ماخذ: گنجور