شاعر: عراقی
أ انت ام انا هذا العین فیالعین؟
حاشای، حاشای،من اثبات اثنین
بر نقش خود است فتنه نقاش
کس نیست در این میان تو خوش باش
عاشق صورت خود گشت و دبدبۀ: یحبهم، در جهان انداخت و چون در نگری:
ماه آینۀ آفتابست، همچنانکه از ذات مهر در ماه هیچ نیست، کذلک لیس فی ذاته من سواه شیئی ولافی سواه من ذاته شیئی. و چنانکه نور مهر را بماه نسبت کنند، صورت محبوب به محب اضافت کنند، والا:
هر نقش که برتختۀ هستی پیداست
آن صورت آن کس است کان نقش آراست
دریای کهن چو بر زند موجی نو
موجش خوانند و در حقیقت دریاست
کثرت و اختلاف صور امواج بحر را متکثر نگرداند، مسما را من کل الوجوه متعدد نکند، دریا نفس زند بخار گویند، متراکم شود ابر خوانند، فرو چکیدن گیرد باران نام نهند،جمع شود و بدریا پیوندد،همان دریا خوانند که بود.
البحر بحر علیما کان فیالقدم
ان الحوادث امواج و انهار
لا تحجبنک اشکال تشاکلها
عمن تشکل فیها فهیاستار
امروز و پریر و دی و فردا
هر چاریکی شود، تو فرد آ
قعر این بحر ازل است و ساحلش ابد. مصراع: ساحلش قعر است و قعرش بیکران، برزخ توئی تو، بحر بجز یکی نیست، از توئی موهوم تو دو مینماید، اگر تو خود را فرا آب این دریا دهی، برزخی که آن توئی تو است از میان برخیزد و بحر ازل با بحر ابد بیامیزد، و اول وآخر یکی بود.
آنگاه چون دیده بگشائی همه تو باشی و تو در میان نه.
همه خواهی که باشی، ای اوباش
رو به نزدیک خویش هیچ مباش
فارسی متن کا ماخذ: گنجور