صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 135 - در مدح خواجه علاء الدین ابویعقوب یوسف بن احمد حدادی شالنکی غزنوی و ابوالمعالی احمدبن یوسف

قصیدهٔ شمارهٔ 135 - در مدح خواجه علاء الدین ابویعقوب یوسف بن احمد حدادی شالنکی غزنوی و ابوالمعالی احمدبن یوسف

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ان

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 23

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جان

وی به عمل و قدر و قدرت برتر از کون و مکان

22

هر کجا مهر تو آید رخت بربندد خرد

هر کجا قهر تو آید کیسه بگشاید روان

33

ای به پیش صدر حکمت سرفرازان سرنگون

وی به گرد خوان فضلت میزبانان میهمان

44

ذات نامحسوست از خورشید پیداتر ولیک

عجز ما دارد همی ذات ترا از ما نهان

55

گر نبودی علم تو ذات خرد را رهنمون

می ندانستی خرد یک پارسی بی ترجمان

66

آفتاب ار بی‌مدد تا بد ز عونت زین سپس

چون مه دوشینه تابد آفتاب از آسمان

77

هر که بهر ذات پاکت جست ماند اندر وصال

هر که بهر سود خویشت جست ماند اندر زیان

88

هستی ما پادشاها چون حجاب راه تست

چشم زخم نیستی در هستی ما در رسان

99

هر که از درگاه عونت یافت توقیع قبول

پیش درگاهش کمر بندد به خدمت انس و جان

1010

چون علای دین و دولت آنکه از اقبال او

لاله روید از میان خاره در فصل خران

1111

آنکه بذل اوست هر جا بارنامهٔ هر غریب

و آنکه عدل اوست هر جا بدرقهٔ هر کاروان

1212

دولتی دارد که هر لشکر که باوی شد به حرب

مرد را جوشن نباید اسب را بر گستوان

1313

رایت بدعت چو قارون شد نهان اندر زمین

چون کله گوشهٔ علایی نور داد اندر جهان

1414

نیک پشتی آمدند الحق نهان شرع را

آل محمود از سنان و آل حداد از لسان

1515

خاصه بدر صدر شمع شرع یوسف آنکه هست

چون زلیخا صد هزاران بخت پیر از وی جوان

1616

پیشوای دین فقیه امت آن کز حشمتش

مبتدع را مغز خون گردد همی در استخوان

1717

آنکه گاه پایداری دولت خود را همی

طیلسان داران سرش کردند همچون طیلسان

1818

آنکه گاه دانش‌آموزی ز بهر قهر نفس

بستر او خاک ساکن بود و فرش آب روان

1919

لاجرم گشت آنچنان اکنون که هست از روی فخر

خاک نعل اسب او را چشم حوران سرمه‌دان

2020

دان که وقتی قحط نان بود اندران اول قرون

بین که اکنون قحط دینست اندرین آخر زمان

2121

میزبان بودند عالم را دو یوسف در دو قحط

یوسف غزنی به دین و یوسف مصری به نان

2222

هر که سر بر خط او بنهاده چون کلکش دو روز

هر که پی بر کام او بنهاد چون ما یک زمان

2323

زین جهان بیرون نشد تا چشم او او را ندید

سر چو شیر عود سوز و تن چو پیل پرنیان

2424

مشتری گر خصم او گردد نیارد کرد هیچ

جرم کیوان از برای نحس او بر وی قران

2525

شب به دوزخ رفت آن کش بامدادان گفت بد

این چنین اقبال کس را آسمان ندهد نشان

2626

تا جمال طلعتش بر جای باشد روز حشر

گر نماند آفتاب و مشتری را گو ممان

2727

از بقای اوست چون ایمان ما در ایمنی

از برای امن ما یارب تو دارش در امان

2828

از چنان صدری چنین بدری برآمد با کمال

ای مسلمانان چه زاید جز گل اندر گلستان

2929

بوالمعالی احمد یوسف که او را آمدست

خلقت یوسف شعار و خلق احمد قهرمان

3030

آنکه آن ساعت حسودش را علم گردد نگون

گر ندارد دیده زیر نعل اسب اوستان

3131

از برای کرد او را آید اندر چشم نور

از برای گفت او را آید اندر جسم جان

3232

تا ببام آسمانش برد بخت از راه علم

این نکوتر باز کآتش در زد اندر نردبان

3333

زیر سایهٔ آفتاب دولت‌ست آن ماه روی

روشن آن ماهی که باشد آفتابش سایبان

3434

شاد باش ای منحنی پشت تو اندر راه دین

دیر زی ای ممتحن خصم تو اندر امتحان

3535

تا طبیعت زعفران را رنگ اعدای تو دید

مایهٔ شادی جدا کرد از مزاج زعفران

3636

چون مسائل حل کنی شیری بوی دشمن شکار

چون به منبر بر شوی بحری بوی گوهر فشان

3737

منبر از تو زیب گیرد نه تو از منبر از آنک

کان ز گوهر سرفرازی یافت نه گوهر ز کان

3838

بود بتخانهٔ گروهی ساحت بیت الحرام

بود بدعت جای قومی بقعت شالنکیان

3939

این دو موضع چون ز دیدار دو احمد نور یافت

قبلهٔ سنت شد این و کعبهٔ خدمت شد آن

4040

قبلهٔ دین امامان خاندان تست و بس

دیر زی ای شاه خانه شاد باش ای خاندان

4141

هر که دین خواهد که دارد چون شما باید خطر

هر که در خواهد که دارد چون صدف باید دهان

4242

خاک و بادی کان نیابد خلعت و تایید حق

این عنای مغز باشد آن هلاک خاندان

4343

شیر اصلی معنی اندر سینه دارد همچو خاک

شیر رایت باشد آن کو باد دارد در میان

4444

لاجرم آنرا که بادی بود چون اینجا رسید

خاک این در کرد بیرون بادشان از بادبان

4545

تا جمال خانهٔ حدادیان باشد به جای

هیچ دین دزدی نیارد گشت در گیتی عیان

4646

زان که ایشان شمسهٔ دینند اندر عین شب

دزد متواری شود چون شمس باشد پاسبان

4747

من غلام آستانی ام که بویی خاک او

تا به پشت گاو ماهی بوی دل آید از آن

4848

ای ترا پرورده ایزد بهر دین اندر ازل

بخت و اقبال ازل پرورد را نبود کران

4949

از پی بخت ازل را فرخی در شعر خویش

پیش ازین گفته‌ست بیتی من همی گویم همان

5050

یک بختی هر کرا باشد همه زان سر بود

کار از آن سر نیک باید گر نمی‌دانی بدان»

5151

تا ببینی کز برای خدمتت گردد فلک

از پس کسب سنا را چون سنایی مدح خوان

5252

حرمتی‌یابی چنان گر فی‌المثل در صف حرب

تیر دشمن پیشت آید چفته گردد چون کمان

5353

آنچنان گردی ز دانش کز برای دین حق

فتوی از صدرت برد خورشید سوی قیروان

5454

این همه رتبت ز یک تاثیر صبح بخت تست

باش تا خورشید اقبالت بتابد ز آسمان

5555

کز برای خدمتت را ماه بگزیند زمین

وز برای حرمتت را حور در بازد جنان

5656

رو که تایید سپهر و دانش کلی‌تر است

با چنین تایید و دانش مقتدا بودن توان

5757

تا نباشد گاه کوشش تیغ شهلان چون رماح

تا نباشد وقت بخشش تیر گردون چون کمان

5858

چون طریقت کارخواه و چون حقیقت کارکن

چون شریعت کار جوی و چون طبیعت کامران

5959

باد همچون دور همنام تو دورت پایدار

باد همچون دین همنام تو عمرت جاودان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

برگ بی‌برگی نداری لاف درویشی مزن

رخ چو عیار‌ان نداری جان چو نامرد‌ان مکن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 134

اگلی نظم

بنه چوگان ز دست ای دل که گمشد گوی در میدان

چه خیزد گوی تنهایی زدن در پیش نامردان

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 136 - در مدح امین الدین رازی

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آن که فصل گل همی گویند، اینک آمد آن

گل گریبان می درد از خجلت نسرین خزان

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1558

آخر از بار تعلق‌های اسباب جهان

عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2392

بسته‌ام چشم امید از الفت اهل جهان

کرده‌ام پیدا چوگوهر در دل دریا کران

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2394

بعد مردن از غبارم‌ کیست تا یابد نشان

نقش پای موج هم با موج می‌باشد روان

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2395

سخت جانی هرکجا آید به عرض امتحان

مغز ما را چون صدف خواهد برآورد استخوان

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2399

صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان

ای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2400

قبه بر کیوان رساند این کاخ گردون آستان

گو کلاه انداز ازین شادی زمین برآسمان

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 10

آمد آن سرو روان بیرون به پا گیسوکشان

شد مرا مربوط با هر موی او رگ‌های جان

جامی»دیوان اشعار»اشعار پراکنده»شمارهٔ 10

این همایون خانه کامد خانه چشم جهان

روشنایی باد ازو چشم جهان را جاودان

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 20

جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان

در میان جان شیرین سر ما باید نهان

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 381

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور