صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 136 - در مدح امین الدین رازی

قصیدهٔ شمارهٔ 136 - در مدح امین الدین رازی

شاعر: سنایی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: ان

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

بنه چوگان ز دست ای دل که گمشد گوی در میدان

چه خیزد گوی تنهایی زدن در پیش نامردان

22

چو گویی در خم چوگان فگن خود را به حکم او

که چوگانی‌ست از تقدیر و میدانیست از ایمان

33

بدین چوگان مدارا کن وز آن میدان مکافا بین

چو این کردی و آن دیدی شوی چون گوی سرگردان

44

ز خود تا گم نگردی باز هرگز نیست این ممکن

که بینی از ره حکمت جمال حضرت سلطان

55

نه سید بود کز هستی شبی گمشد درین منزل

رسید آنجا کزو تا حق کمانی بود و کمتر زان

66

تو تا از ذوق آب و نان رکاب اینجا گران داری

پی عیسی کجا یابی برون از هفت و چهار ارکان

77

خبر بادیست پر پیمای اثر خاکیست دور از وی

نظر راهیست پر منزل عیان را باش چون اعیان

88

تو موسی باش دین‌پرور که پیش مبغض و اعدا

پدید آید به رزم اندر ز چوب خشک صد ثعبان

99

تو صاحب سر کاری شو که هرچت آرزو باشد

همه آراسته بینی چو یازی دست زی انبان

1010

نبینی هیچ ویرانی در اطراف جهان دل

چو کردی قبلهٔ دین را به زهد و ترس آبادان

1111

سلیم و بارکش می‌باش تا عارض بروز دین

کند عرضه ترا بر حق میان زمرهٔ نیکان

1212

کزین دریافت سر دل امین در کوی تاریکی

وزین بشنود بوی جان برون از آب و گل سلمان

1313

همه در دست کار دین همه خونست راه حق

ازین درد آسمان گردان وز آن خون حلقها قربان

1414

ز روی عقل اگر بینی گمانی کان یقین گردد

به معیار عیاری بر ببین تا چون بود میزان

1515

اگر بر عقل چرب آید یقین دان کان گمان باشد

وگر در شرع افزاید گمان بر کان بود فرمان

1616

خضر زین راه شد در کوی کابی یافت جان پرور

سکندر از ره دیگر برون آمد چو تابستان

1717

همه دادست بی دادی چو تو در کوی دین آیی

همه شادیست غم خوردن چو دانی زیست با هجران

1818

چو بوتیمار شو در عشق تا پیوسته ره جویی

چو بلبل بر امید وصل منشین هشت مه عریان

1919

اگر خواهی که تا دانی که از دریاچه می‌زاید

به همت راه بر می‌باش بر امید کشتیبان

2020

چو نور از طور می‌تابد تو از آهن کجا یابی

برو بر تجربت بر طور چون موسی‌بن عمران

2121

اگر سلمان همی خواهی که گردی رو مسلمان شو

که بی رای مسلمانی بمیری در بن زندان

2222

مرو در راه هر کوری اگر مردی برین هامون

که گمراهی برون آیی بسی گمره‌تر از هامان

2323

نه هر آهو که پیش آید بود در ناف او نافه

نه هر زنده که تو بینی بود در قالب او جان

2424

بسی آهو در عالم که مشکش نیست در ظاهر

بسی شخصست در گیتی که جانش نیست در ابدان

2525

نه جان خود زندگی باشد غلط زینجاست غافل را

که جان دریست در خلقت ز بهر زینت جانان

2626

هر آنکو نور جان بیند شود سخته چو پروانه

هر آنکو مرز جان داند نباشد فارغ از احزان

2727

بپر عشق شو پران که عنقاوار خود بینی

ز ناجنسان جداییها و با جنسان بهم چسبان

2828

شراب شوق چندان خور که پای از ره برون ننهی

که چون از ره برون رفتی تا خمارت گیرد از شیطان

2929

تو بر ره چو اصحابی که خود میریست مر ره را

چه عیب آید اگر باشند آن اصحاب سگبانان

3030

هم از درد دل ایشان برون آمد سگی عابد

هم از خورشید تابانست لعل سرخ اندر کان

3131

شعاع روی مردی بود و شمع وقت بسطامی

نهاد بوی دردی بود و رنگ سالک گریان

3232

ز روی درد این رهرو مبین آلت کانون

ز نور روی آن مه بین مزین قامت کیوان

3333

همه اکرام و احسان‌ست سیلی خوردن اندر سر

چه باشد گر کنی در پیش جانان جان و تن قربان

3434

چو عالم جمله منکر شد چرا دارد خرد طرفه

اگر پیری خبر گوید که آید عاقبت طوفان

3535

کنون طوفان مردانست و آنک طرف گل در گل

کنون بازار شیطانست و آنک موعد دیوان

3636

زنی کو عدهٔ دین داشت آنجا مردوار آمد

تنی کو مدهٔ کین بود با وی کی رود یکسان

3737

حسن در بصره پر بینند لیکن در بصر افزون

بدن در کعبه پر آیند لیکن در نظر نقصان

3838

ز یثرب علم دین خیزد عجب اینست در حکمت

که صاحب همتان آیند از بنیاد ترکستان

3939

صهیب از روم می‌پوید به عشق مصطفا صادق

هشام از مکه می‌جوید صلیب و آلت رهبان

4040

دلا آنجا که انصافست خود از روم دل خیزد

تنا آنجا که اعلامست از کعبه بود خذلان

4141

نه در کعبه مجاور بود چندین سالها بلعم

نه در کوی ضلالت بود چندین روزها عثمان

4242

نه از ترتیب عقل افتد سخن در خاطر عیسی

نه بر تقدیر حرف آید معانی ز آیت قرآن

4343

سماع روح عاشق را نه از نقل آورد ناقل

شعاع شمع حکمت را نه از عقل آورد یزدان

4444

هر آنک اندر سماع آید همه علمش هدر گردد

هر آنک اندر شعاع افتد شود دیوانه در گیهان

4545

ولیک از کار و بار این اثر یابد جهان دل

بلی در ذکر علم آن ثناخواند بسی حسان

4646

جگرها خون شد و پالود تا باشد کزین معنی

خبر یابد مگر یک دل شود در آسمان پران

4747

چه جای این هوس باشد که بگذشت اینهمه لشکر

پی مرکب رها کردند تا پیدا بود پنهان

4848

خرابی در ره نفست و در میل طریق تن

وگر در حصن جان آیی همه شهرست و شهرستان

4949

بهشت اینجا بنا کردست شداد از پی شادی

خبر زان خانهٔ خرم که می‌آرد یک اشتربان

5050

ز هول سیل عالم بر شده ایمن لب کشتی

ز روح نوح پیغمبر شده بی قوت دین کنعان

5151

سواری می‌کند عیسی و بار حکم او بر خر

ز طعم منزل اندر دل نه خر آگاه و نه پالان

5252

چه راهست ای سنایی این که با مرغان خود یک دم

خبر گویی و جان جویی بلا خواهی تو بی امکان

5353

مگر ز آواز مرغانت نداند کس جز این سید

که فخر اهل ری اویست و تاج صدر اصفاهان

5454

امینی رهروی کو را رضا گویند در دنیا

ازو راضی رضا در حشر و با او مصطفا همخوان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جان

وی به عمل و قدر و قدرت برتر از کون و مکان

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 135 - در مدح خواجه علاء الدین ابویعقوب یوسف بن احمد حدادی شالنکی غزنوی و ابوالمعالی احمدبن یوسف

اگلی نظم

ویحک ای پردهٔ پرده‌در در ما نگران

بیش از این پردهٔ ما پیش هر ابله مدران

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 137 - معروفی بود زن سلیطه‌ای داشت او را به قاضی برده بود و رنج می‌نمود در حق وی گوید

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

بیا ای ساقی مهوش بده جام می رخشان

به روی شاه ابوالقاسم معزالدوله بابرخان

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 715

مرا در دل همی‌آید که من دل را کنم قربان

نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1844

عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان

میان راه پیش آمد نوازش کرد چون شاهان

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1845

اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان

فلک اندر سجود آید نهد سر از بن دندان

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2119

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور