صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 134

قصیدهٔ شمارهٔ 134

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ن

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 23

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

برگ بی‌برگی نداری لاف درویشی مزن

رخ چو عیار‌ان نداری جان چو نامرد‌ان مکن

22

یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیر

یا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فگن

33

هر چه بینی جز هوا آن دین بود بر جان نشان

هر چه یابی جز خدا آن بت بود در هم شکن

44

چون دل و جان زیر پایت نطع شد پایی بکوب

چون دو کون اندر دو دستت جمع شد دستی بزن

55

سر بر آر از گلشن تحقیق تا در کوی دین

کشتگان زنده بینی انجمن در انجمن

66

در یکی صف کشتگان بینی به تیغی چون حسین

در دگر صف خستگان بینی به زهری چون حسن

77

درد دین خود بوالعجب دردی‌ست کاندر وی چو شمع

چون شوی بیمار بهتر گردی از گردن زدن

88

اندرین میدان که خود را می دراندازد جهود

وندرین مجلس که تن را می‌بسوزد برهمن

99

اینت بی همت شگرفی کاو برون ناید ز جان

و آنت بی دولت سواری کاو برون ناید ز تن

1010

هر خسی از رنگ گفتاری بدین ره کی رسد‌؟

درد باید عمر سوز و مرد باید گام زن

1111

سال‌ها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب

لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن

1212

ماه‌ها باید که تا یک پنبه دانه ز آب و خاک

شاهد‌ی را حله گردد یا شهید‌ی را کفن

1313

روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش

زاهد‌ی را خرقه گردد یا حمار‌ی را رسن

1414

عمر‌ها باید که تا یک کودکی از روی طبع

عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن

1515

قرن‌ها باید که تا از پشت آدم نطفه‌ای

بوالوفای کرد گردد یا شود ویس قرن

1616

چنگ در فتراک صاحب‌دولتی زن تا مگر

برتر آیی زین سرشت گوهر و صرف زمن

1717

روی بنمایند شاهان شریعت مر ترا

چون عروسان طبیعت رخت بندند از بدن

1818

تا تو در بند هوایی از زر و زن چاره نیست

عاشقی شو تا هم از زر فارغ آیی هم ز زن

1919

نفس تو جویای کفر‌ست و خرد جویا‌ی دین

گر بقا خواهی به دین آی ار فنا خواهی به تن

2020

جان‌ فشان و پای کوب و راد زی و فرد باش

تا شوی باقی چو دامن بر‌فشانی زین دمن

2121

کز پی مردانگی پاینده ذات آمد چنار

وز پی تَر دامنی اندک حیات آمد سمن

2222

راه رو تا دیو بینی با فرشته در مصاف

ز امتحان نفس حسی چند باشی ممتحن

2323

چون برون رفت از تو حرص آن‌گه در‌آمد در تو دین

چون در‌آمد در تو دین آن‌گه برون شد اهرمن

2424

گر همی‌خواهی که پر‌ها رویدت زین دام‌گاه

همچو کرم پیله جز گرد نهاد خود متن

2525

بار معنی بند ازینجا زان که در صحرای حشر

سخت کاسد بود خواهد تیز بازار سخن

2626

باش تا طومار دعوی‌ها فرو شوید خرد

باش تا دیوان معنی‌ها بخواند ذوالمنن

2727

باش تا از پیش دل‌ها پرده بردارد خدای

تا جهانی بوالحسن بینی به معنی بوالحزن

2828

از جمال حال مردان بی‌اثر باشد مکان

وز شعاع شمع تابان بی‌خبر باشد لگن

2929

بارنامهٔ ما و من در عالم حس‌ست و بس

چون ازین عالم برون رفتی نه ما بینی نه من

3030

از برون پرده بینی یک جهان پر شاه و بت

چون درون پرده رفتی این رهی گشت آن شمن

3131

پوشش از دین ساز تا باقی بمانی بهر آنک

گر برین پوشش نمیری هم تو ریزی هم کفن

3232

این جهان و آن جهانت را به یک دم در کشد

چون نهنگ درد دین ناگاه بگشاید دهن

3333

با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست

یا رضا‌ی دوست باید یا هوای خویشتن

3434

سوی آن حضرت نپوید هیچ دل با آرزو

با چنین گل‌رخ نخسبد هیچ کس با پیرهن

3535

پردهٔ پرهیز و شرم از روی ایمان بر مدار

تا به زخم چشم نااهلان نگردی مفتتن

3636

گرد قرآن گرد زیرا هر که در قرآن گریخت

آن جهان رست از عقوبت این جهان جست از فتن

3737

چون همی‌دانی که قرآن را رسن خوانده‌ست حق

پس تو در چاه طبیعت چند باشی با وسن

3838

چرخ گردان این رسن را می‌رساند تا به چاه

گر همی صحرات باید چنگ در زن در رسن

3939

گَرد سم اسب سلطان شریعت سرمه کن

تا شود نور الهی با دو چشمت مقترن

4040

گر عروس شرع را از رخ براندازی نقاب

بی‌خطا گردد خطا و بی‌خطر گردد ختن

4141

سنی دین‌دار شو تا زنده مانی ز‌آن که هست

هر‌چه جز دین مردگی و هر چه جز سنت حزن

4242

مژه در چشم سنایی چون سنانی باد تیز

گر سنایی زندگی خواهد زمانی بی‌سنن

4343

با سخن‌های سنایی خاصه در زهد و مثل

فخر دارد خاک بلخ امروز بر بحر عدن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کرد نوروز چو بتخانه چمن

از جمال بت و بالای شمن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 133 - در ستایش خواجه اسعد هروی

اگلی نظم

ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جان

وی به عمل و قدر و قدرت برتر از کون و مکان

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 135 - در مدح خواجه علاء الدین ابویعقوب یوسف بن احمد حدادی شالنکی غزنوی و ابوالمعالی احمدبن یوسف

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و من

صیقل زنگار این آیینه شد آخر کفن

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2391

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن

مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 390

سَروَرِ اَهلِ عَمایِم، شمعِ جمعِ انجمن

صاحبِ صاحب‌قَران، خواجه قوام‌الدین حَسَن

حافظ»قطعات»قطعه شمارهٔ 22

عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن

تا چه‌ها در می دمد این عشق در سرنای تن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1936

می گزید او آستین را شرمگین در آمدن

بر سر کویی که پوشد جان‌ها حله بدن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1943

آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن

بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1949

سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن

آستین را می فشاند در اشارت سوی من

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1956

روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن

زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1959

یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من

بر کنار چشمه خفته در میان نسترن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1962

از بدی‌ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن

زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1969

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور