زمین
تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی
چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1889
هر لحظه جمال خود نوع دگر آرایی
شور دگر انگیزی شوق دگر افزایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 974
اِی پادِشَهِ خوبان، داد از غَمِ تَنْهایی
دِل، بیتو، به جان آمَد؛ وَقْت است که بازآیی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 493
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 511
دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی
رفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 845
ترسا بچهای دیشب در غایت ترسایی
دیدم به در دیری چون بت که بیارایی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 847
ترسا بچهایم افکند از زهد به ترسایی
اکنون من و زناری در دیر به تنهایی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 849
این گنبد مینائی این پستی و بالائی
در شد بدل عاشق با این همه پهنائی
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 26
ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2613
ما مینرویم ای جان زین خانه دگر جایی
یا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2614