شاعر: عطار
ترسا بچهای دیشب در غایت ترسایی
دیدم به در دیری چون بت که بیارایی
زنار کمر کرده وز دیر برون جسته
طرف کله اشکسته از شوخی و رعنایی
چون چشم و لبش دیدم صد گونه بگردیدم
ترسا بچه چون دیدم بی توش و توانایی
آمد بر من سرمست زنار و می اندر دست
اندر بر من بنشست گفتا اگر از مایی
امشب بر ما باشی تاج سر ما باشی
ما از تو بیاساییم وز ما تو بیاسایی
از جان کنمت خدمت بی منت و بی علت
دارم ز تو صد منت کامشب بر ما آیی
رفتم به در دیرش خوردم ز می عشقش
در حال دلم دریافت راهی ز هویدایی
عطار ز عشق او سرگشته و حیران شد
در دیر مقیمی شد دین داد به ترسایی
زمین
تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی
چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1889
هر لحظه جمال خود نوع دگر آرایی
شور دگر انگیزی شوق دگر افزایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 974
اِی پادِشَهِ خوبان، داد از غَمِ تَنْهایی
دِل، بیتو، به جان آمَد؛ وَقْت است که بازآیی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 493
با هر کی تو درسازی میدانک نیاسایی
زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2579
ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2613
ما مینرویم ای جان زین خانه دگر جایی
یا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2614
هم پهلوی خم سر نه، ای خواجهٔ هرجایی
پرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2615
من نیت آن کردم تا باشم سودایی
نیت ز کجا گنجد اندر دل شیدایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2616
عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی
لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2617
جانا نظری فرما چون جان نظرهایی
چون گویم دل بردی چون عین دل مایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2618
فارسی متن کا ماخذ: گنجور