شاعر: عطار
دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی
رفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی
قلاش و قلندرسان رفتم به در جانان
حلقه بزدم گفتا نه مرد در مایی
گفتم که مرا بنما دیدار که تا بینم
گفتا برو و بنشین ای عاشق هرجایی
این چیست که میگویی وین چیست که میجویی
مانا که دگر مستی یا واله و سودایی
با قالب جسمانی با ما نرود کاری
جسمانی و روحانی بگذار به یغمایی
رو خرقهٔ جسمت را در آب فنا میزن
تا بو که وجودت را از غیر بپالایی
تا با تو تو خواهی بود بنشین چو دگر یاران
از خود چو شدی بیخود برخیز چه میپایی
سیلی جفا میخور گر طالب این راهی
از نوح بلا مگریز گر عاشق دریایی
ناقوس هوا بشکن گر زانکه نه گبری تو
زنار ریا بگسل گر زانکه نه ترسایی
دردیکش درد ما در راه کسی باید
کو هست چو سربازان جان داده به رسوایی
تو زاهد و مستوری در هستی خود مانده
تا نیست نگردی تو کی محرم ما آیی
خود را چو تو نشناسی حقا که چو نسناسی
بیخود شو و پس خود را بنگر که چه زیبایی
هم خوانچهکش صنعی هم مائده و خوانی
هم مخزن اسراری هم مطرح یغمایی
آیینهٔ دیداری جسم تو حجاب توست
اندر تو پدید آید چون آینه بزدایی
زمین
تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی
چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1889
هر لحظه جمال خود نوع دگر آرایی
شور دگر انگیزی شوق دگر افزایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 974
اِی پادِشَهِ خوبان، داد از غَمِ تَنْهایی
دِل، بیتو، به جان آمَد؛ وَقْت است که بازآیی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 493
با هر کی تو درسازی میدانک نیاسایی
زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2579
ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2613
ما مینرویم ای جان زین خانه دگر جایی
یا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2614
هم پهلوی خم سر نه، ای خواجهٔ هرجایی
پرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2615
من نیت آن کردم تا باشم سودایی
نیت ز کجا گنجد اندر دل شیدایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2616
عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی
لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2617
جانا نظری فرما چون جان نظرهایی
چون گویم دل بردی چون عین دل مایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2618
فارسی متن کا ماخذ: گنجور