صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »قصیده‌ها
  3. »شمارهٔ 5 - در مدح حکیم ابوالفتح

شمارهٔ 5 - در مدح حکیم ابوالفتح

شاعر: عرفی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: اب

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 27

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

مرحبا ای شاهد ایام را عهد شباب

وی بهین تو باوه باغ دعای مستجاب

22

مرحبا ای اوج بخش در حضیض افتادگان

کز تو در بازوی عصفوراست شهبال عقاب

33

مرحبا ای نوشدار مزاج روزگار

کز تو در کام حسود است افعی غم را لعاب

44

مرحبا ای کز لیاقت یافت تجدید نزول

آیت جاهت بدون نسخ چون ام الکتاب

55

در حضور و غیبت از فیض تو عالم مستفید

مدح و ذم را من ندانم آفتابی آفتاب

66

آفتابت گفتم و مهر از شعف بی هوش گشت

از خوی گل عارضانت بردماغش ،زن گلاب

77

کی عروس بخت اعدای تو گردد حامله

کز سفیدی داشت در گهواره گیسویش خضاب

88

در محیط عصمتت گر شستشو باید شود

دامن آلوده عصیان مصلای ثواب

99

نغمه ای از ارغنون بزم احباب تو عیش

نشئه ای از کو کنار بخت اعدای تو خواب

1010

منشأ فخر عقولی چون کمال مستدام

مظهر حسن قبولی چون دعای مستجاب

1111

معتبر در ذات تو دولت چو هستی در قدم

تعبیه در طبع تو همت چو مستی در شراب

1212

بره ای از آهوان مرتع جاهت حمل

ترکه ای از سرخ بید روضه قهرت شهاب

1313

نام عدلت چون برم معمور گردد جان لفظ

وصف خشمت چون کنم گردد دل معنی خراب

1414

پرچم رمح تو درآشوب گاه معرکه

لیله القدری است در هنگامه روز حساب

1515

می کنند از گلشن خلقت عروسان بهشت

سنبل اندر جیب زلف و گل بدامان نقاب

1616

خیمه جاهت کجا و تنگنای لامکان

در فضای قدر خود میکش طناب اندر طناب

1717

درد یاری کش بود نظم امور از عفو تو

معصیت را کفش دوزند از دوال اجتناب

1818

نو عروسی دان دل اعدای جاهت کش بود

اشک زلف نیم تاب و مرگ چشم نیم خواب

1919

رشته نورش دمی دیگر نماند بر زمین

بسکه دارد آفتاب از رشک رایت پیچ و تاب

2020

ماهتاب از شوق پابوست دل خود میخورد

تا زبهر نقره خنگت آورد زرین رکاب

2121

چون درآید همت مطلب شکافت درسؤال

تر زبانی چون تمنا خشک ماند در جواب

2222

آسمان از زیر بامت گوید ای عالی مکان

جوهر کل زآستانت گوید ای عالی جناب

2323

طوف گاخت کان خیال آمد مرا حج قبول

سهورایت کان محال آمد مرا رای صواب

2424

گفته ام در گوشه زندان حرمان قطعه ای

در حضورت خوانم اما غائبم دان در خطاب

2525

این منم محرومی اندوز از همای موکبت

پنجه محروم از عنان و دیده مهجور از رکاب

2626

گرنه سیر آسمانها از نظام افتاده است

از چه رو بینم عطارد را جدا از آفتاب

2727

جوهر خود را عطارد خواندم و دیدم که خصم

زهر خندش بر لب از بار حسد ریزد لعاب

2828

ای حسودان گر عطارد نیستم پس کیستم

آسمان در زیر ران و در بغل دارم کتاب

2929

صفه فرهنگم از ایوان فطرت تخت گاه

شاه بیت طبعم از دیوان فکرت انتخاب

3030

نغمه مستانه ام ترک فلک را مست کرد

هندو کلک مرا یارب که دادست این شراب

3131

هان مکش عرفی عنان مستانه مدح خود مسنج

ترکتازی ها مسلم ، لاف سنجی ها صواب

3232

زین نوای تلخ لب در چشمه کوثر بشوی

پس ادا کن قطعه ای کز وی تراود شهد ناب

3333

لا مکان سیر، آفتابا؛ عالم آرا نیزا

ایکه باغ گیتی از فیض تو گیرد آب و تاب

3434

اندر آن فرصت که از آرایش کون و مکان

از ره صورت معطل داشتی رای صواب

3535

جاهل و عالم شدند از بهر این سر فال گیر

این یک از کنز الجهالت و آن یک از علم الکتاب

3636

دیده ور حکمت شناس و بی بصر دهری قیاس

نقش این بر لوح سنگ و طرح آن بر سطح آب

3737

من که حکم انداز علمم ناو کی بستم بزه

کز کمان نگشاده صید مدعا کردم کباب

3838

گفتم این نادان و دانا ذره و خفاش کیست

هم ز عرفی کشف سر آفتاب آمد صواب

3939

آفتاب این شیوه دارد اندرین حکمت بسی است

گو در آید در حجاب و باز نگشاید نقاب

4040

این مثل هم باعوام الناس کوته بین زدم

ورنه حسن آفتاب عالم آرا و حجاب؟

4141

آن مهندس کش نظر دائم محیط عالم است

داند اینمعنی که شب هم در طلوع است آفتاب

4242

گر نگفتم نام ممدوح اندرین مدح ای حسود

جای آن دارد مزن خود را چو بخت خود بخواب

4343

جمله دانند و تو هم دانی که این فرخنده مدح

مختصر مصداق باشد وان نگنجد در کتاب

4444

ورتجاهل میکنم هم فاش میگویم که کیست

میر ابوالفتح آفتاب جهل سور و علم تاب

4545

دشمنان را کشتم و احباب را دادم حیات

این زمان رفتم بترتیب دعای مستجاب

4646

تا فنا مطلق رود در ترکتاز انقراض

تا بقا رونق برد از کارگاه انقلاب

4747

عمر اعدای تو شبگیر فنا را هم‌عنان

عهد اقبال تو توفیق بقا را هم‌رکاب

4848

عیش میران جاودان کاندر زرنگستان هند

داری اسباب تنعم بر سر لب لباب

4949

مجلست را ، زهره قوال و مگس رانت زحل

آبدارت ابر نیسان و خواصت آفتاب

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای برزده ، دامن بلا را

سر در پی خویش داده ما را

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 4 - در نعت پیغمبر اسلام «ص»

اگلی نظم

ای دل معنی سرشتت راز دان آفتاب

تا ابد بر خوان دولت میهمان آفتاب

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 6 - در مدح جلال الدین اکبرشاه

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

باز برقع بر رخ چون ماه بربستی نقاب

گوییا در زیر ابری رفت ناگه آفتاب

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 109

ای تمامی خواب من برده ز چشم نیم خواب

وی سراسر تاب من برده ز زلف نیم تاب

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 118

بس‌که دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب

رنگ نخجیر تو می‌گردد ز پهلوی‌کباب

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 337

تا از آن پای نگارین بوسه‌ای‌کرد انتخاب

جام در موج شفق زد حلقهٔ چشم رکاب

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 338

تا نمی‌دزدد غبار غفلت هستی خطاب

بایدم از شرم این خاک پریشان‌گشت آب

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 339

می‌دهد دل را نفس آخر به سیل اضطراب

خانهٔ آیینه‌ای داریم و می‌ گردد خراب

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 343

می‌کنم‌گاهی به یاد مستی چشمت شتاب

تا قیامت می‌روم در سایهٔ مژگان به خواب

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 344

جامی ابنای زمان از قول حق صم اند و بکم

نام ایشان نیست عندالله به جز شرالدواب

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 2

آن یکی خواهد به شهوت زن که تا فرزند او

بعد مرگ از وی بماند در جهان نایب مناب

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 20

دی به حمام اندرون از فرق آن مه سرتراش

جمع می کرد آنچه می افکند در یک کاسه آب

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 50

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور