شاعر: عرفی
مرحبا ای شاهد ایام را عهد شباب
وی بهین تو باوه باغ دعای مستجاب
مرحبا ای اوج بخش در حضیض افتادگان
کز تو در بازوی عصفوراست شهبال عقاب
مرحبا ای نوشدار مزاج روزگار
کز تو در کام حسود است افعی غم را لعاب
مرحبا ای کز لیاقت یافت تجدید نزول
آیت جاهت بدون نسخ چون ام الکتاب
در حضور و غیبت از فیض تو عالم مستفید
مدح و ذم را من ندانم آفتابی آفتاب
آفتابت گفتم و مهر از شعف بی هوش گشت
از خوی گل عارضانت بردماغش ،زن گلاب
کی عروس بخت اعدای تو گردد حامله
کز سفیدی داشت در گهواره گیسویش خضاب
در محیط عصمتت گر شستشو باید شود
دامن آلوده عصیان مصلای ثواب
نغمه ای از ارغنون بزم احباب تو عیش
نشئه ای از کو کنار بخت اعدای تو خواب
منشأ فخر عقولی چون کمال مستدام
مظهر حسن قبولی چون دعای مستجاب
معتبر در ذات تو دولت چو هستی در قدم
تعبیه در طبع تو همت چو مستی در شراب
بره ای از آهوان مرتع جاهت حمل
ترکه ای از سرخ بید روضه قهرت شهاب
نام عدلت چون برم معمور گردد جان لفظ
وصف خشمت چون کنم گردد دل معنی خراب
پرچم رمح تو درآشوب گاه معرکه
لیله القدری است در هنگامه روز حساب
می کنند از گلشن خلقت عروسان بهشت
سنبل اندر جیب زلف و گل بدامان نقاب
خیمه جاهت کجا و تنگنای لامکان
در فضای قدر خود میکش طناب اندر طناب
درد یاری کش بود نظم امور از عفو تو
معصیت را کفش دوزند از دوال اجتناب
نو عروسی دان دل اعدای جاهت کش بود
اشک زلف نیم تاب و مرگ چشم نیم خواب
رشته نورش دمی دیگر نماند بر زمین
بسکه دارد آفتاب از رشک رایت پیچ و تاب
ماهتاب از شوق پابوست دل خود میخورد
تا زبهر نقره خنگت آورد زرین رکاب
چون درآید همت مطلب شکافت درسؤال
تر زبانی چون تمنا خشک ماند در جواب
آسمان از زیر بامت گوید ای عالی مکان
جوهر کل زآستانت گوید ای عالی جناب
طوف گاخت کان خیال آمد مرا حج قبول
سهورایت کان محال آمد مرا رای صواب
گفته ام در گوشه زندان حرمان قطعه ای
در حضورت خوانم اما غائبم دان در خطاب
این منم محرومی اندوز از همای موکبت
پنجه محروم از عنان و دیده مهجور از رکاب
گرنه سیر آسمانها از نظام افتاده است
از چه رو بینم عطارد را جدا از آفتاب
جوهر خود را عطارد خواندم و دیدم که خصم
زهر خندش بر لب از بار حسد ریزد لعاب
ای حسودان گر عطارد نیستم پس کیستم
آسمان در زیر ران و در بغل دارم کتاب
صفه فرهنگم از ایوان فطرت تخت گاه
شاه بیت طبعم از دیوان فکرت انتخاب
نغمه مستانه ام ترک فلک را مست کرد
هندو کلک مرا یارب که دادست این شراب
هان مکش عرفی عنان مستانه مدح خود مسنج
ترکتازی ها مسلم ، لاف سنجی ها صواب
زین نوای تلخ لب در چشمه کوثر بشوی
پس ادا کن قطعه ای کز وی تراود شهد ناب
لا مکان سیر، آفتابا؛ عالم آرا نیزا
ایکه باغ گیتی از فیض تو گیرد آب و تاب
اندر آن فرصت که از آرایش کون و مکان
از ره صورت معطل داشتی رای صواب
جاهل و عالم شدند از بهر این سر فال گیر
این یک از کنز الجهالت و آن یک از علم الکتاب
دیده ور حکمت شناس و بی بصر دهری قیاس
نقش این بر لوح سنگ و طرح آن بر سطح آب
من که حکم انداز علمم ناو کی بستم بزه
کز کمان نگشاده صید مدعا کردم کباب
گفتم این نادان و دانا ذره و خفاش کیست
هم ز عرفی کشف سر آفتاب آمد صواب
آفتاب این شیوه دارد اندرین حکمت بسی است
گو در آید در حجاب و باز نگشاید نقاب
این مثل هم باعوام الناس کوته بین زدم
ورنه حسن آفتاب عالم آرا و حجاب؟
آن مهندس کش نظر دائم محیط عالم است
داند اینمعنی که شب هم در طلوع است آفتاب
گر نگفتم نام ممدوح اندرین مدح ای حسود
جای آن دارد مزن خود را چو بخت خود بخواب
جمله دانند و تو هم دانی که این فرخنده مدح
مختصر مصداق باشد وان نگنجد در کتاب
ورتجاهل میکنم هم فاش میگویم که کیست
میر ابوالفتح آفتاب جهل سور و علم تاب
دشمنان را کشتم و احباب را دادم حیات
این زمان رفتم بترتیب دعای مستجاب
تا فنا مطلق رود در ترکتاز انقراض
تا بقا رونق برد از کارگاه انقلاب
عمر اعدای تو شبگیر فنا را همعنان
عهد اقبال تو توفیق بقا را همرکاب
عیش میران جاودان کاندر زرنگستان هند
داری اسباب تنعم بر سر لب لباب
مجلست را ، زهره قوال و مگس رانت زحل
آبدارت ابر نیسان و خواصت آفتاب
زمین
باز برقع بر رخ چون ماه بربستی نقاب
گوییا در زیر ابری رفت ناگه آفتاب
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 109
ای تمامی خواب من برده ز چشم نیم خواب
وی سراسر تاب من برده ز زلف نیم تاب
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 118
بسکه دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب
رنگ نخجیر تو میگردد ز پهلویکباب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 337
تا از آن پای نگارین بوسهایکرد انتخاب
جام در موج شفق زد حلقهٔ چشم رکاب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 338
تا نمیدزدد غبار غفلت هستی خطاب
بایدم از شرم این خاک پریشانگشت آب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 339
میدهد دل را نفس آخر به سیل اضطراب
خانهٔ آیینهای داریم و می گردد خراب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 343
میکنمگاهی به یاد مستی چشمت شتاب
تا قیامت میروم در سایهٔ مژگان به خواب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 344
جامی ابنای زمان از قول حق صم اند و بکم
نام ایشان نیست عندالله به جز شرالدواب
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 2
آن یکی خواهد به شهوت زن که تا فرزند او
بعد مرگ از وی بماند در جهان نایب مناب
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 20
دی به حمام اندرون از فرق آن مه سرتراش
جمع می کرد آنچه می افکند در یک کاسه آب
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 50
فارسی متن کا ماخذ: گنجور