شاعر: بیدل دهلوی
تا از آن پای نگارین بوسهایکرد انتخاب
جام در موج شفق زد حلقهٔ چشم رکاب
تا به بحر شوق چون گرداب دارم اضطراب
نیست نقش خاتم من جز نگین پیچ و تاب
از دهان بینشانت هیچ نتوان دم زدن
سوختم زین معنی موهوم خاموش جواب
جام گل را از می رنگت جگر چون لاله داغ
وز نگاهت شیشهٔ می را نفس چو شبنم آب
صفحهٔ گلشن نبندد نقش رنگت در خیال
ساغر نرگس نبیند نشئهٔ چشمت به خواب
خنده لبریز ملاحت، جلوه مالامال حسن
ناز سرشار جفاها، غمزه مخمور عتاب
سایهپردازی تغافلهای خورشید است و بس
گر تو از رخ پرده برگیری که میگردد نقاب؟
ناله را آسوده نتوان دید در کیش وفا
به که کم گردد دعای دردمندان مستجاب
در گلستانی که رنگ از چهرهٔ من میریختند
گشت هر برگ خزان آیینهدار آفتاب
تا هوایی در سرم پیچید از خود میروم
گردبادم دارم از سرگشتگی پا در رکاب
شبنم لطف کریمان جهان برق است و بس
غیر آتش نیست در سرچشمهٔ خورشید آب
عالم امن است حیرانی مژه بر هم زدن
خانهها ز افتادن دیوار میگردد خراب
معجز خوبی نگر بیدل که هنگام سخن
لعل خاموشش کشید از غنچهٔ گوهر گلاب
زمین
باز برقع بر رخ چون ماه بربستی نقاب
گوییا در زیر ابری رفت ناگه آفتاب
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 109
ای تمامی خواب من برده ز چشم نیم خواب
وی سراسر تاب من برده ز زلف نیم تاب
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 118
جامی ابنای زمان از قول حق صم اند و بکم
نام ایشان نیست عندالله به جز شرالدواب
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 2
آن یکی خواهد به شهوت زن که تا فرزند او
بعد مرگ از وی بماند در جهان نایب مناب
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 20
دی به حمام اندرون از فرق آن مه سرتراش
جمع می کرد آنچه می افکند در یک کاسه آب
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 50
بود پاک از رنگها بی شیشه نور آفتاب
چون به رنگ شیشه ظاهر گشت شد برخود حجاب
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 46
آفتاب حسن طالع شد چو افکندی نقاب
حسن طالع بین که دیدم آن رخ چون آفتاب
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 84
هر کجا زد خیمه چون ماه سپهر آن آفتاب
بیدلان از رشته جان ساختند آن را طناب
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 85
صبح دولت میدمد کو جام همچون آفتاب
فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 2
آه از این زشتان که مهرو مینمایند از نقاب
از درونسو کاهتاب و از برونسو ماهتاب
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 298
فارسی متن کا ماخذ: گنجور