شاعر: جامی
جامی ابنای زمان از قول حق صم اند و بکم
نام ایشان نیست عندالله به جز شرالدواب
گردن همت بکش از ربقه تقلیدشان
ورنه افتی عاقبت از منهج صدق و صواب
در بیابان سیهدیهم دهد سرگشته جان
هر که را باشد دلیل ره اذا کان الغراب
در لباس و دوستی سازند کار دشمنی
حسب الامکان واجب است از کید ایشان اجتناب
شکل ایشان شکل انسان فعلشان فعل سباع
هم ذیاب فی الثیاب او ثیاب فی ذیاب
زمین
باز برقع بر رخ چون ماه بربستی نقاب
گوییا در زیر ابری رفت ناگه آفتاب
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 109
ای تمامی خواب من برده ز چشم نیم خواب
وی سراسر تاب من برده ز زلف نیم تاب
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 118
بسکه دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب
رنگ نخجیر تو میگردد ز پهلویکباب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 337
تا از آن پای نگارین بوسهایکرد انتخاب
جام در موج شفق زد حلقهٔ چشم رکاب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 338
تا نمیدزدد غبار غفلت هستی خطاب
بایدم از شرم این خاک پریشانگشت آب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 339
میدهد دل را نفس آخر به سیل اضطراب
خانهٔ آیینهای داریم و می گردد خراب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 343
میکنمگاهی به یاد مستی چشمت شتاب
تا قیامت میروم در سایهٔ مژگان به خواب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 344
صبح دولت میدمد کو جام همچون آفتاب
فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 2
آه از این زشتان که مهرو مینمایند از نقاب
از درونسو کاهتاب و از برونسو ماهتاب
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 298
یا وصال یار باید یا حریفان را شراب
چونک دریا دست ندهد پای نِه در جوی آب
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 299
فارسی متن کا ماخذ: گنجور