شاعر: بیدل دهلوی
میکنمگاهی به یاد مستی چشمت شتاب
تا قیامت میروم در سایهٔ مژگان به خواب
از ادبپروردههای حسرت لعل توام
نالهام چون موجگوهر نیست جز زیر نقاب
تا قناعت رشتهدارگوهر جمعیت است
خاک بر جا ماندهٔ من آبرو دارد خطاب
گر به دریا سایه اندازد غبار هستیام
از نفس چون فلس ماهی رنگ میبندد حباب
میکند اسباب راحت پایهٔ غفلت قوی
بر بساطسایههمچونکوهسنگیناست خواب
امتیاز جزء وکل در عالم تحقیق نیست
هیچ نتوانکرد از خورشید تابان انتخاب
گردبادیم از عروج اعتبار ما مپرس
میشود برباد رفتن خیمهٔ ما را طناب
عمرها شد در غبار وهم توفانکردهایم
چشمهٔ آیینه موجی دارد از عرض سراب
کار فضل آن نیستکز اسباب انجامش دهند
بر خیال پوچ مینازد دعای مستجاب
سخترو را رقتی غرق خجالت میکند
ایستادن سنگ را مشکل بود برروی آب
از طلسمچرخ بیوحشت رهایی مشکلاست
روزنی در خانهٔ زین نیست جزچشم رکاب
محرمآن جلوهگشتن نیست جزمشق حیا
حیرت آیینه هم اززنگ میخواهد نقاب
عشق راکردیم بیدل تهمتآلود هوس
در سوادکشور ما سایه دارد آفتاب
زمین
باز برقع بر رخ چون ماه بربستی نقاب
گوییا در زیر ابری رفت ناگه آفتاب
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 109
ای تمامی خواب من برده ز چشم نیم خواب
وی سراسر تاب من برده ز زلف نیم تاب
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 118
جامی ابنای زمان از قول حق صم اند و بکم
نام ایشان نیست عندالله به جز شرالدواب
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 2
آن یکی خواهد به شهوت زن که تا فرزند او
بعد مرگ از وی بماند در جهان نایب مناب
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 20
دی به حمام اندرون از فرق آن مه سرتراش
جمع می کرد آنچه می افکند در یک کاسه آب
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 50
بود پاک از رنگها بی شیشه نور آفتاب
چون به رنگ شیشه ظاهر گشت شد برخود حجاب
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 46
آفتاب حسن طالع شد چو افکندی نقاب
حسن طالع بین که دیدم آن رخ چون آفتاب
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 84
هر کجا زد خیمه چون ماه سپهر آن آفتاب
بیدلان از رشته جان ساختند آن را طناب
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 85
صبح دولت میدمد کو جام همچون آفتاب
فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 2
آه از این زشتان که مهرو مینمایند از نقاب
از درونسو کاهتاب و از برونسو ماهتاب
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 298
فارسی متن کا ماخذ: گنجور