شاعر: امیرخسرو دهلوی
باز برقع بر رخ چون ماه بربستی نقاب
گوییا در زیر ابری رفت ناگه آفتاب
همچو لاله داغ دارم بر دل از هجران تو
شد شکر بر آتش عشقت مرا، ای جان، کباب
حسرتم زین قصه می آید که من لب تشنه ام
بی محابا از چه می بوسد کف پایت رکاب؟
ترک من تا بهر رفتن بسته ای آخر میان
در کنارم سیل دیده خون همی راند چو آب
یک خدنگ از ترکشت برکش ز بهر جان من
ناوک از مژگان چه حاجت بهر قتلم بی حساب
همچو غنچه ته به ته خون شد دل من، ای طبیب
شربتی فرما ازان لب، گر همی جویی صواب
ای جدا افتاده، از ما، ما به تو پیوسته ایم
تا به تو پیوسته خسرو کرده از غیر اجتناب
زمین
بسکه دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب
رنگ نخجیر تو میگردد ز پهلویکباب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 337
تا از آن پای نگارین بوسهایکرد انتخاب
جام در موج شفق زد حلقهٔ چشم رکاب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 338
تا نمیدزدد غبار غفلت هستی خطاب
بایدم از شرم این خاک پریشانگشت آب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 339
میدهد دل را نفس آخر به سیل اضطراب
خانهٔ آیینهای داریم و می گردد خراب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 343
میکنمگاهی به یاد مستی چشمت شتاب
تا قیامت میروم در سایهٔ مژگان به خواب
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 344
جامی ابنای زمان از قول حق صم اند و بکم
نام ایشان نیست عندالله به جز شرالدواب
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 2
آن یکی خواهد به شهوت زن که تا فرزند او
بعد مرگ از وی بماند در جهان نایب مناب
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 20
دی به حمام اندرون از فرق آن مه سرتراش
جمع می کرد آنچه می افکند در یک کاسه آب
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 50
بود پاک از رنگها بی شیشه نور آفتاب
چون به رنگ شیشه ظاهر گشت شد برخود حجاب
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 46
آفتاب حسن طالع شد چو افکندی نقاب
حسن طالع بین که دیدم آن رخ چون آفتاب
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 84
فارسی متن کا ماخذ: گنجور