شاعر: جامی
به مصر و شام که گیرند وقف را به تمام
قضات اگر چه نباشند مستحق آن را
به غیر وصل نخوانند قاریان قرآن
ز حال وقف وقوفی نباشد ایشان را
گرفته اند همانا قضات از ایشان باز
به رسم عادت خود وقف های قرآن را
زمین
رخ چو عید تو دل برد بهر قربان را
ازین نشاط به یکجا دو عید شد جان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 107
به نام نیک تو خواجه فریفته نشوم
که نام نیک تو دام است و زرق مر نان را
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 3
به هر که هر چه ضرورست داده اند آن را
بس است آب دهن آسیای دندان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 631
احاطه کرد خط آن آفتاب تابان را
گرفت خیل پری در میان سلیمان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 632
بهار شد که ببندند در گلستان را
شکوفه پنبه شود گوش باغبانان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 633
لبت به خون جگر شسته روی مرجان را
خط تو ساخته خس پوش، آب حیوان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 634
ببین به دور لبش خط عنبرافشان را
که چون شراب برون داده راز پنهان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 635
بود به حفظ خدا دل قوی ضعیفان را
که سهم شیر نگهبان بود نیستان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 636
ز اشک گرم خطر نیست خار مژگان را
که چشم شیر نگهبان بود نیستان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 637
فارسی متن کا ماخذ: گنجور