زمین
رخ چو عید تو دل برد بهر قربان را
ازین نشاط به یکجا دو عید شد جان را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 107
به مصر و شام که گیرند وقف را به تمام
قضات اگر چه نباشند مستحق آن را
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 1
به نام نیک تو خواجه فریفته نشوم
که نام نیک تو دام است و زرق مر نان را
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 3
به هر که هر چه ضرورست داده اند آن را
بس است آب دهن آسیای دندان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 631
احاطه کرد خط آن آفتاب تابان را
گرفت خیل پری در میان سلیمان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 632
لبت به خون جگر شسته روی مرجان را
خط تو ساخته خس پوش، آب حیوان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 634
ببین به دور لبش خط عنبرافشان را
که چون شراب برون داده راز پنهان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 635
بود به حفظ خدا دل قوی ضعیفان را
که سهم شیر نگهبان بود نیستان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 636
ز اشک گرم خطر نیست خار مژگان را
که چشم شیر نگهبان بود نیستان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 637