شاعر: نظیری نیشابوری
به گل پیراهنی امیدوارم
که خوشبو سازد آغوش و کنارم
من آن آسیمه صیادم درین بحر
که در دامم نمی گنجد شکارم
قضا هم سنگ کوهم داده سودا
به مویی برتر از او بسته بارم
فشانم خوشه باران ز مژگان
به شورش ابر دشت و کوهسارم
شود شوریده تر هر دم گل و آب
ازین مرغابیان چشمه سارم
به امید وصال آن پری وش
به شکلی هر نفس بت می نگارم
به ایمان نایم از پندار بیرون
عجایب مؤمن زنار دارم
گریبان می درم از عشق و کارش
که تاب این سر و سودا ندارم
ز شهری زادگان عشق پرسید
یکی از عارفان آن دیارم
به این خشکی گر آزادم گذارند
ز سرسبزان وادی یادگارم
«نظیری » ذوق شب خیزان ز من پرس
که از بی گه درین وادی سوارم
زمین
ز دستِ کوتهِ خود زیرِ بارم
که از بالابلندان شرمسارم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 323
بیا ای آنک بردی تو قرارم
درآ چون تنگ شکر در کنارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1511
چه خوش بودی، دریغا، روزگارم؟
اگر با من خوشستی غمگسارم
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 172
چه خوش بودی، دریغا، روزگارم؟
اگر در من نگه کردی نگارم
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 173
هوای خانه و منزل ندارم
سر راهم غریب هر دیارم
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 34
خرد بر چهرهٔ تو پرده ها بافت
نگاهی تشنهٔ دیدار دارم
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 49
نه من بر مرکب ختلی سوارم
نه از وابستگان شهریارم
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 93
فارسی متن کا ماخذ: گنجور