شاعر: عراقی
چه خوش بودی، دریغا، روزگارم؟
اگر با من خوشستی غمگسارم
به آب دیده دست از خود بشویم
کنون کز دست بیرون شد نگارم
نگارا، بر تو نگزینم کسی را
تویی از جمله خوبان اختیارم
مرا جانی، که میدارم تو را دوست
عجب نبود که جان را دوست دارم
مرا تا کار با زلف تو باشد
پریشانتر ز زلف توست کارم
مرا کرامگه زلف تو باشد
ببین چون باشد آرام و قرارم؟
به بوی آنکه دامان تو گیرم
نشسته بر سر ره چون غبارم
در آویزم به دامان تو یک شب
مگر روزی سر از جیبت برآرم
عراقی، دامن او گیر و خوش باش
که من با تو درین اندیشه یارم
زمین
ز دستِ کوتهِ خود زیرِ بارم
که از بالابلندان شرمسارم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 323
بیا ای آنک بردی تو قرارم
درآ چون تنگ شکر در کنارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1511
هوای خانه و منزل ندارم
سر راهم غریب هر دیارم
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 34
خرد بر چهرهٔ تو پرده ها بافت
نگاهی تشنهٔ دیدار دارم
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 49
نه من بر مرکب ختلی سوارم
نه از وابستگان شهریارم
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 93
به گل پیراهنی امیدوارم
که خوشبو سازد آغوش و کنارم
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 424
چه خوش بودی، دریغا، روزگارم؟
اگر در من نگه کردی نگارم
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 173
فارسی متن کا ماخذ: گنجور