شاعر: نظیری نیشابوری
نقش دیبا چنان کشید فرنگ
که ز من برد دانش و فرهنگ
کفر از عشق و عشق از ایمان
چیست این فتنه ها و این نیرنگ
زمزمم سوخته است گو هندو
مشت خاکسترم فشان بر گنگ
وه که بر ما نوشته باده فروش
باده را سنگ و جام را پا سنگ
چند کورانه دست اندازیم
دامن کس نیاید اندر چنگ
زو همه نقش ها و او بی نقش
زو همه رنگ ها و او بی رنگ
گله در دوستی نمی گنجد
بس که شد راه دوستداری تنگ
به قضا تن دهم که در دریا
شادی گوهرست و خوف نهنگ
تو مکن ضرب زخمه را خارج
گر «نظیری » غلط کند آهنگ
زمین
شکر آمد ز خنده تو به تنگ
کوزه خود نبات زد بر سنگ
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 212
دشمنت خود مَباد و گَر باشد
دیده بردوخته به تیرِ خَدَنگ
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 158
هر که را دشمن پیش است، اگر نکشد دشمن خویش است.
سنگ بر دست و مار سر بر سنگ
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 49
گفت بر دوخته مرا شعری
خواجه خیاطی از سر فرهنگ
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 118
ای به آرام تو زمین را سنگ
وی به اقبال تو زمان را ننگ
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 97 - در ستایش یکی از بزرگان
ای ترا و مرا درین نیرنگ
دهن و چشم و دست و دل همه تنگ
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 236
فارسی متن کا ماخذ: گنجور