شکر آمد ز خنده تو به تنگ
کوزه خود نبات زد بر سنگ
روی تو پر صفا ز اشک من است
گرچه از نم برآرد آینه زنگ
صلح تو بیگناه خونریزیست
بر سر صلح تو کسان را جنگ
نام خود را رقیب عاشق کرد
هست ازین نام عاشقان را ننگ
انجم از ماتم انجمن سازند
چون شود آه من بلند آهنگ
لاله های دورنگ بین گشته
همه در داغداریت یکرنگ
تا به کویت مقیم شد جامی
باشد از فکر حج به صد فرسنگ
زمین
دشمنت خود مَباد و گَر باشد
دیده بردوخته به تیرِ خَدَنگ
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 158
هر که را دشمن پیش است، اگر نکشد دشمن خویش است.
سنگ بر دست و مار سر بر سنگ
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 49
گفت بر دوخته مرا شعری
خواجه خیاطی از سر فرهنگ
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 118
ای به آرام تو زمین را سنگ
وی به اقبال تو زمان را ننگ
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 97 - در ستایش یکی از بزرگان
ای ترا و مرا درین نیرنگ
دهن و چشم و دست و دل همه تنگ
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 236
نقش دیبا چنان کشید فرنگ
که ز من برد دانش و فرهنگ
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 397
فارسی متن کا ماخذ: گنجور